تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 579

مساهمون:

ص٥٧٩
سپس آمده است تا با من در اين امور حقير سخن گويد نمىنگريد ؟ به خدا سوگند نمىداند كه خدا كجاست . عامر گفت : به خدا سوگند ، مىدانم كه خدا كجاست ، خدا در كمينگاه است . پس عثمان ، معاويه و عبد اللّه بن ابى سرح و سعيد بن العاص و عبد اللّه بن عامر و عمرو بن العاص را كه مشاوران و رازداران او بودند ، احضار كرد تا با آنها مشاورت كند و گفت : شما وزرا و ناصحان و معتمدان من هستيد ، مردم چنان كه مىبينيد دست به كارى زده‌اند و از من مىخواهند كه عمال و كارگزاران خود را عزل كنم . شما چه راهى مىپسنديد كه بدان راه روم ؟ ابن عامر گفت : نظر من اين است كه آنان را به جهاد مشغول كنى . سعيد بن العاص گفت : چون سردارانشان هلاك شوند ، پراكنده گردند . معاويه گفت : كار هر گروهى را به اميرشان واگذار و من شام را بسنده‌ام . عبد اللّه گفت : به آنان مالى بذل كن تا به صلاح آيند . عثمان همه را بر سر كارهايشان بازگردانيد و فرمان داد كه هر يك لشكرى برانگيزد و به سويى روان دارد تا مردم را سرگرم سازد . و سعيد را به كوفه فرستاد . مردم او را در جرعه ديدند و باز گردانيدند و - چنان كه گفتيم - عثمان ابو موسى را به جاى او حكومت كوفه داد . همچنين عثمان ، حذيفه را به نبرد با مردم دربند نامزد كرد و حذيفه به جانب دربند روان شد . چون انتقاد از عثمان در شهرها فزونى گرفت در مدينه هم كار بالا گرفت . عثمان را يارانى بود ، چون كعب بن مالك و حسان بن ثابت و زيد بن ثابت و ابو اسيد الساعدى كه از او دفاع مىكردند ولى كارى از پيش نمىبردند . مردم نزد على بن ابى طالب آمدند و در باب عثمان با او سخن گفتند و اعمال او را يك يك براى على برشمردند . على بر عثمان داخل شد و وضع مردم را در مخالفت با او برايش بيان فرمود . و او را به رفتار عمر با عمالش كه چگونه درشتى و نرمى را به هم آميخته بود ، توجه داد . و گفت كه : از عواقب دنيايى و اخروى اين وضع كه پيش آمده است ، بيم دارد . عثمان گفت : من مغيرة بن شعبه را حكومت دادم ، عمر نيز او را حكومت داده بود . همچنين معاويه را . و مردم از خويشاوندى و قرابت ابن عامر نيز آگاهند . على گفت : ولى عمر سر كسانى را كه به حكومت مىفرستاد ، اگر خلافى از آنان مىشنيد ، زير پى مىسپرد و تو همواره با آنان به مدارا رفتار مىكنى . و معاويه بيش از آنكه غلام عمر ، از او بترسد ، از عمر مىترسيد و حال آنكه امروز بر تو مسلط شده و هر كار كه مىخواهد مىكند و مىگويد كه اين فرمان عثمان است . على و عثمان مدتى با هم سخن گفتند و از هم جدا شدند . عثمان پس از اين گفتگو بيرون آمد و براى مردم سخن گفت . و شيوهء رفتار خود را با مردم بيان نمود و آنان را تهديد كرد و گفت چون به مدارا رفتار مىكند ، مردم گستاخ شده‌اند . در حالى كه در برابر رفتار عمر جرأت گستاخى نداشتند و با آنان توافق كرد كه بدان شيوه كه همواره بوده است ، باقى بماند .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 579 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى