مىكردند . چون عبد الرحمان بن عوف از او سبب پرسيد ، گفت : شنيدهام كه بعضى از حاجيان يمن و بدويان به هنگامى كه مقيم هستند ، از روى نماز من ، همهء نمازهاى خود را دو ركعت مىخوانند . و من از مكه زن گرفتهام و در طائف اموالى دارم . عبد الرحمان اين استدلال را نپذيرفت و گفت : زنى كه در مكه دارى هر وقت تو در آنجا سكنى كنى ، سكنى مىكند و هر وقت بيرون آيى بيرون مىآيد . مالى هم كه در طايف دارى در فاصلهاى است كه نبايد نماز را به قصر خواند . اما حاجيان يمن ديدهاند كه رسول خدا ( ص ) و عمر و ابو بكر در منى و عرفات چگونه نماز مىخواندهاند . عثمان گفت : اين رأى من است . بعضى از صحابه در اين امر از او متابعت كردند و بعضى با او مخالفت ورزيدند . همچنين انگشترى پيامبر از دست او در چاه اريس - در دو ميلى مدينه - افتاد و هر چه گشتند نيافتندش . اين را نيز از جمله - خلافكارىهاى او شمردند .
اما آنچه در شهرها اتفاق افتاد ، يكى قضيه وليد بن عقبه بود - كه پيش از اين ، از او سخن گفتيم - عثمان او را به سبب شرابخوارى عزل كرد و سعيد بن العاص را به جاى او فرستاد . شبها تا دير وقت وجوه مردم كوفه و سرداران قادسيه ، چون مالك بن كعب الارحبى و اسود بن يزيد و علقمة بن قيس النخعى و ثابت بن قيس الهمدانى و جندب بن زهير العامرى و جندب بن كعب الازدى و عروة بن الجعد و عمرو بن الحمق الخزاعى و صعصعة بن صوحان و برادرش زيد و ابن الكواء و كميل بن زياد و عمير بن ضابى ، و طليحة بن خويلد ، نزد سعيد بن العاص مىنشستند و در باب وقايع گذشته و جنگها و انساب و اخبار مردم گفتگو مىكردند .
گاه نيز كار به دشنام گويى و كشت و كشتار مىكشيد . در اين حال ، حاجبان سعيد بن العاص دخالت مىكردند ، آنان را ملامت مىكردند يا بيرون مىراندند و مىزدند . گويند كه سعيد يك روز گفت : اين سواد عراق بستان قريش است . مالك اشتر گفت : سواد را خداوند به زور شمشير ما ، به ما ارزانى داشته تو پندارى بستان تو و اقوام تو است . در اين مشاجرت كار بالا گرفت و عبد الرحمان الازرى كه رئيس شرطهء سعيد بود ، تندى از حد گذرانيد . اينان بر سر او ريختند و چنان زدندش كه بيهوش شد . سعيد از آن پس مجلس شبانهء خود را تعطيل كرد و آنان در جاهاى ديگر گرد مىآمدند و از سعيد و عثمان بد مىگفتند .
سعيد و اشراف و مردم كوفه ، ماجرى به عثمان نوشتند و بيرون راندن ايشان را خواستار شدند . عثمان نوشت كه آنان را نزد معاويه بفرستند . و به معاويه نوشت جماعتى قصد فتنه دارند ، عليه آنان برخيز و از اين كار بازشان دار . اگر در آنان نشانهاى از هدايت يافتى ، از ايشان بپذير و گرنه آنان را نزد من بفرست . معاويه آنان را از عراق فرا خواند و اكرام نمود و همان راتبه كه در عراق داشتند ، در حق آنان اجرا نمود و بر سفرهء او حاضر مىشدند . روزى به آنان گفت : شما قومى هستيد از عرب ، صاحب قدرت و امر و نهى به پايمردى اسلام ، صاحب اين شرف شدهايد و بر امم ديگر غلبه يافتهايد و ميراثهاى آنان
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 575
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٧٥