تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 580

مساهمون:

ص٥٨٠

محاصرهء عثمان ( رض ) و قتل او

چون در شهرها كار طعن بر عثمان و عمالش بالا گرفت ، و در اين باب مكاتبات ميان شهرها افزون شد و خبر به مردم مدينه رسيد ، نزد او آمدند و از آنچه مىگذشت آگاهش كردند و عثمان هيچ خبر نداشت . گفت : مرا راهى بنماييد ، شما صاحبنظران مؤمنان هستيد . گفتند : چند تن را كه به آنان اعتماد دارى ، به شهرها روانه كن تا از آنچه مىگذرد ، آگاهت سازند . عثمان ، محمد بن مسلمه را به كوفه فرستاد و اسامة بن زيد را به بصره ، عبد اللّه بن عمر را به شام و ديگران را به جاىهاى ديگر . اين گروه چون باز آمدند ، گفتند چيز منكرى نديده‌ايم و از مردم هم چيزى نشنيده‌ايم . عمار بن ياسر كه به مصر رفته بود ، در آمدن تأخير كرد . ابن السوداء ، عبد اللّه بن سبا او را به خود جلب كرده بود و او را يارانى بود ، چون خالد بن ملجم و سودان بن حمران و كنانة بن بشر . عثمان به مردم شهرها نوشت كه : اهل مدينه به من خبر داده‌اند كه عمال من مرتكب آزار مردم مىشوند . من هر سال به هنگام حج از آنان بازخواست مىكنم . هر كس را حقى هست كه ضايع شده ، بيايد و حقش را از من يا از عمال من بستاند ، يا بر ما ببخشايد كه خداوند بهترين بخشندگان است . چون نامهء عثمان براى مردم خوانده شد ، گريستند و براى او دعا كردند . آنگاه به عمال خود كه در شهرها بودند نامه نوشت كه نزد او بروند ، و آنان در موعد مقرر حاضر شدند . از آن جمله بودند : عبد اللّه بن عامر و ابن ابى سرح و معاويه . او سعيد بن العاص و عمرو بن العاص را هم بر آنان درافزود . عثمان گفت : واى بر شما . اين شكايت‌ها چيست ؟ و اين بانگ و شغب از چه روست ؟ من مىترسم كه آنان راست بگويند . گفتند : آيا رسولانى كه فرستاده بودى ، نگفتند كه هيچ كس ، هيچ شكايتى از كسى نداشته است ؟ اينها شايعاتى بيش نيستند و در خور اعتبار نمىباشند . سپس هر كس چيزى گفت . عثمان گفت : حادثه‌اى كه از آن بيم دارم ، اتفاق خواهد افتاد و اين در ، گشاده خواهد گشت و دوست ندارم كسى از آن داخل شود كه او را بر من داورى باشد . و خدا داند كه جز خير مردم را نخواسته‌ام . مردم را آرام كنيد و حقوقشان را ادا نماييد . پس به مدينه آمد و على و طلحه و زبير را بخواند - معاويه نيز حاضر بود - معاويه حمد و ثناى خداوند به جاى آورد و گفت : اين امر ( برگزيدن خليفه ) بر عهدهء شما بود و شما يار خود را برگزيديد - يعنى عثمان را - و او اكنون پير و سالخورده شده و رو در روى مرگ ايستاده است . در ميان مردم سخنانى رواج مىگيرد كه از عواقب آن ، من بر شما نيز بيمناكم . على بر او بانگ زد كه ترا با اين امر چه كار ؟ سپس عثمان خود به سخن آمد و گفت : آن دو كه پيش از من بودند ، به خويشاوندان خود چيزى عطا نمىكردند و نيك حساب