تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
خورده رو در گريز نهادند و جماعتى كثير از آنان از راه دريا به مكران و سجستان رفتند . سپس اعراب در خانه‌ها و زمين‌هايشان سكونت گرفتند . ربيع بن زياد الحارثى به ولايت از سوى ابن عامر - چنان كه گفتيم - به سجستان رفت . و از جانب كرمان بيابان را طى كرد تا به دژ زالق رسيد . در روز جشن مهرگان بر آنان حمله آورد و دهقانشان را به اسارت گرفت . و با او چنان قرارداد كه بزى را پوست بركند و پر از زر و سيم كند و به فديه دهد و خود را از اسارت برهاند . با مردم با همان شرايط مردم فارس مصالحه نمود . و از آنجا به زرنج [ 1 ] رفت . در نزديكى آن شهر با مشركان روبرو گشت . جمع كثيرى را به قتل آورد و دژهايى را كه ميان آن دو شهر بود ، همه بگشود . مردم زرنج به دژهاى خود پناه بردند . مسلمانان آنان را محاصره كردند . مرزبان زرنج كس فرستاد تا امان خواهد و مصالحه كند . ربيع امان داد . و خود بر جسدى از اجساد كشتگان نشست و بر جسد ديگر تكيه داد و گفت تا سپاهيانش همه چنين كنند . چون مرزبان بيامد و آن حال را بديد بيمناك شد . ربيع از او خواست كه هزار جوان اسير كه هر يك جامى از طلا در دست داشته باشند ، بدهد تا شرط مصالحه به جاى آورده باشد . پس مسلمانان به شهر داخل شدند . ربيع بن زياد از آنجا به وادى سنارود روان شد و از آن بگذشت و به ديهى كه رستم پهلوان اسب خود را در آنجا مىبسته است ، داخل گرديد . با مردم آن ديه جنگيد و بر آنان ظفر يافت . آنگاه به زرنج بازگشت و يك سال در آنجا بماند و نزد ابن عامر بازگشت . در آنجا عاملى به جاى خود گماشت ولى مردم بر او شوريدند و او را بيرون كردند و در شهر متحصن شدند . حكومت ربيع يك سال و نيم طول كشيد در اين مدت چهل هزار تن را اسير و برده كرد . كاتب او حسن بصرى بود . ابن عامر پس از او عبد الرحمان بن سمره را بر سجستان فرمانروايى داد عبد الرحمان شهر زرنج را در محاصره گرفت ، تا دو هزار هزار درهم و دو هزار غلام بگرفت . و همه سرزمين‌هاى ميان زرنج و كش از هندوستان را بگرفت . نيز از داون [ 2 ] تا رخج [ 3 ] را در تصرف آورد . چون به داون رسيد آنان را در كوهستان زور به محاصره انداخت تا آنگاه كه با او مصالحه كردند . و به معبد زور داخل شد و آن بتى بود از زر با چشمانى از ياقوت . عبد الرحمان آن ياقوتها را برگرفت و دست آن بت را بيفكند ، پس به مرزبان گفت : آن زر و آن ياقوت از آن تو . خواستم بگويم اين تنديس نه سود مىدهد ، نه زيان مىرساند . آنگاه كابل و زابلستان كه همان بلاد غزنه است ، سراسر به صلح بگرفت و به زرنج بازگشت . تا آنگاه كه كار عثمان آشفته شد . او امير بن احمر را به جاى خود گذاشت و بازگشت . مردم شورش كردند و امير را بيرون راندند . چون فتوحات ابن عامر در فارس و خراسان و كرمان و سجستان به پايان آمد ، مردم او را
هامش
[ ( 1 ) ] زرينح . [ ( 2 ) ] دادين . [ ( 3 ) ] مرجح .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 566 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى