بر سر كشتهء او رسيد و جامههاى گرانبهايش را به كشندهاش بخشيد .
زهره به ساباط آمد مردمش با پرداخت جزيه با او مصالحه كردند و سپاه كسرى از آنجا بگريخت . مسلمانان به بهرسير از مداين ، داخل شدند . چون چشمشان به ايوان افتاد . تكبير گفتند : اين است كاخ سفيد كسرى ، و اين است آنچه خداوند به ما وعده داده است . اين واقعه در ماه ذو الحجه سال پانزدهم هجرى بود . پس سه ماه بهرسير را محاصره كردند ، سپس آن را گشودند . سواران به هر سو دست به غارت گشودند . عمر پيام فرستاد كه از كشاورزان هر كس شما را اجابت كند و دست از يارى آنان بردارد ، او را امان دهيد و هر كه بگريزد ، هر كس او را بگيرد اختيار به دست اوست . پس همه كشاورزانى كه در غرب دجله بودند و نيز همهء اهل سواد در امان مسلمانان درآمدند و از دارايى خويش بهرهمند شدند . محاصره شهر بهرسير به درازا كشيد از هر سو منجنيقها بر آن راست كردند و آنان را در خانههاى خود در زير ضربات گرفتند . يكى از مرزبانان براى مبارزه بيرون آمد زهرة بن حويه [ 1 ] و او هر دو به دست هم كشته شدند . بعضى مىگويند كه زهره را در ايام حجاج شبيب الخارجى بكشت .
چون محاصره مدت گرفت ، جماعتى از مسلمانان به جانب شهر راندند ولى بر باروها هيچ كس را جز مردى كه با دست به آنان اشارت مىكرد ، نيافتند . او گفت : در شهر هيچ كس نمانده است . مسلمانان به آخرين شهر كه ايوان در آن بود ، راندند . سعد و مسلمانان به كنارهء آب رسيدند و خواستند كه از آن بگذرند و به سوى آنان روند . ديدند همگى در كوچهها گرد آمدهاند . چند روز آنجا درنگ كرد . يكى از بيگانگان او را به گدار رود ، راهنمائى كرد . سعد در عبور از آب ترديد كرد . آن مرد گفت : اگر سه روز ديگر درنگ كنى يزدگرد همه چيزها را با خود خواهد برد . سعد سپاهيان خود را به گذر از رود فرا خواند و گفت : چه كسى نخست از آب مىگذرد تا دهانهء رود را بگيرد و رود را از تعرض دشمن نگهدارد و ديگران را توان عبور باشد . عاصم بن عمرو با ششصد تن اسبها را به آب زدند و از آب گذشتند . آن سوى آب جماعتى از سواران ايرانى راه را بر آنان گرفتند و جنگ درگرفت بيشتر ايرانيان از تيرباران اعراب كور شدند و رو به گريز نهادند . ديگر مسلمانان نيز از آب گذشتند و به يارى آنان شتافتند و به تعقيب ايرانيان پرداختند . و در حالى كه همگان فرياد مىزدند : نستعين باللّه و نتوكل عليه ، حسبنا اللّه و نعم الوكيل و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم ، دسته دسته از آب مىگذشتند . دجله لبريز از آب بود و اسبان شناكنان پيش مىرفتند . مسلمانان با يك ديگر گفتگو مىكردند تا از آب گذشتند . و هيچ چيز از دست ندادند ، مگر كاسهاى كه جريان آب آن را از دست صاحبش ربود ولى باد به ساحلش افكند . ايرانيان چون سپاهيان مسلمان را ديدند كه از آب گذشتند و از شهر بيرون آمده راه حلوان در پيش گرفتند . يزدگرد پيش از اين ، زن و فرزند خود را
هامش
[ ( 1 ) ] حيوه .