سعد و رستم هر دو از آنچه در آوردگاه مىگذشت ، بىخبر بودند . سعد رو به دعا آورد .
نيمههاى شب صداى قعقاع را شنيد . قعقاع از هر سو مىتاخت و سپاهيان را به پايدارى مىخواند . تا صبح بردميد پس با جماعتى از رؤسا به جايگاه رستم حمله آورد و نبرد تا نيمروز به درازا كشيد . فيروزان و هرمزان ، اندكى از جاى بشدند و در قلب سپاه ايران شكاف افتاد .
در اين حال بادى سخت بوزيد و پرده سراى رستم را بركند و در آب عتيق [ 1 ] افكند . قعقاع و يارانش تا نزديك تخت او كه بر جاى مانده بود پيش آمدند . رستم از تخت فرود آمده و در سايهء بار استرى نشسته بود . هلال بن علفه [ 2 ] ريسمان بار استر را ببريد و يكى از لنگههاى بار بر سر رستم افتاد و كمرش را بشكست و هلال بر او ضربتى زد . رستم مشكى را پر از باد كرد و به جانب عتيق دويدن گرفت و خود را در آب افكند هلال نيز خود را به آب افكند و پاى او بگرفت و بيرون كشيد و او را بكشت و خود بر تخت برآمد و فرياد زد : سوگند به خداى كعبه كه رستم را كشتم . نزد من بيائيد ، نزد من بيائيد . مسلمانان از هر سو گردش آمدند و بانگ به تكبير برداشتند . گويند كه هلال چون قصد رستم كرد . رستم تيرى به سوى او افكند چنان كه پاى او را به ركاب بردوخت . با اين همه هلال پيش تاخت و او را به قتل آورد و سرش را از تن ببريد و فرياد برآورد كه رستم را كشتم . قلب سپاه ايران رو به گريز نهاد . جالنوس سپاه ايران را فرمان داد كه از آب بگذرند . جمعى در آب غرقه شدند . گويند سى هزار تن بودند . ضرار بن الخطاب پرچم بزرگ ايران ، يعنى درفش كابيان را به دست آورد و سى هزار درهم پاداش به او دادند . گويند بهاى آن هزار هزار و صد هزار درهم بود . در اين روز از ايرانيان ده هزار تن و از مسلمانان شش هزار تن كشته شدند . مسلمانان كشتگان خود را در خندقى رو به روى مشرق [ 3 ] دفن كردند و اين جز دو هزار و پانصد نفرى است كه در ليلة الهرير كشته شده بودند . در اين نبرد آنقدر جامهها و ديگر اموال به دست مسلمانان افتاد كه نه پيش از آن افتاده بود و نه به بعد از آن افتاد .
سعد جامههاى رستم را به هلال بن علفه داد . و قعقاع و شرحبيل را فرمان داد كه از پى دشمن بروند و پيش از قعقاع زهرة بن حويه [ 4 ] از پى آنان روان شده بود . جالنوس فراريان را گرد مىآورد . زهره به جالنوس رسيده و او را به قتل آورده بود و جامههاى او را به غارت برده بود . سعد از بذل جامههاى جالنوس به زهره دست بازداشت . عمر به او نامه نوشت ، كه با زهره چون ديگران رفتار كند و جامههاى جالنوس با پانصد درهم افزون در حضور جمع به او دهد . زيرا هنوز جنگ باقى است و او با تو دل بد خواهد كرد .
سلمان [ 5 ] بن ربيعة الباهلى و برادرش عبد الرحمان به جماعتى از ايرانيان رسيدند . اينان مىخواستند تا آخرين نفس بجنگند و بعد از فرار سى گروه از ايرانيان چنين تصميم گرفته بودند ،
هامش
[ ( 1 ) ] عقيق .
[ ( 2 ) ] علقمه .
[ ( 3 ) ] مسرق .
[ ( 4 ) ] حيوه .
[ ( 5 ) ] سليمان .