تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
عمر بود . زهرة بن عبد اللّه بن قتادة بن الحويه را بر مقدمه بفرستاد . او از بنى تميم بود . بيامد تا به عذيب رسيد . جناح راست را عبد اللّه بن المعتم داشت و جناح چپ را شرحبيل بن السمط . و خليفة بن خالد بن عرفطه - حليف بنى عبد شمس - و عاصم بن عمرو التيمى و سواد بن مالك التيمى را بر طلايه‌ها فرماندهى داد . و سلمان بن ربيعة الباهلى را بر مجرده و با چنين تعبيه‌اى پيش رفت . معنى بن حارثة الشيبانى در شراف به حضور او رسيد . او بعد از مرگ مثنى به ذو قار و از آنجا نزد قابوس بن قابوس بن المنذر به قادسيه رفته بود . در آنجا ايرانيان بر اعراب حمله آورده بودند ولى معنى آنان را باز پس نشانده و اينك با سپاهى كه با او بود ، به ذو قار رفته و از آنجا نزد سعد آمده بود . تا وصيت مثنى را به او برساند كه گفته بود : به سرزمين ايرانيان داخل نشويد ، بلكه در مرز با آنان بجنگيد چه اگر خداوند مسلمانان را پيروزى داد ، پيشروىشان آسان است و گر نه بازگشتشان ميسر باشد . سعد و كسانى كه با او بودند ، بر مثنى رحمت فرستادند و برادرش معنى را به همان مقام كه داشت باز گردانيد . و با سلمى زن مثنى ازدواج كرد . در اين احوال نامهء عمر ، به سعد رسيد عمر در آن نامه به سعد اندرزهايى داده بود ، چون اندرزهاى مثنى . پس سعد از شراف براند و به عذيب فرود آمد و از آنجا به قادسيه راند و در مقابل پل ، ميان عتيق و خندق نزول كرد . در اينجا نامهء ديگر به او رسيد كه در آن تأكيد كرده بود كه چون از شما امان خواستند ، آنان را امان دهيد ، اگرچه اين امان خواستن با اشاره دست باشد . زهره كه در مقدمه بود ، سپاهى كوچك به حيره فرستاد به سردارى بكير بن عبد اللّه الليثى . در اين حال عروسى خواهر آزاد مرد پسر آزادبه مرزبان حيره بود . بكير بر پسر آزادبه حمله كرد ، او را بكشت و همهء بار و بنه و عروس را با سى زن ديگر و صد تن از ياران آنان را با خود بردند . غنايمى كه در اين حمله به دست اعراب افتاد ، بس گرانبها بود ، چنان كه كس بهاى آنها را نمىدانست . سعد به عذيب آمد و اموال را تقسيم كرد . چون به قادسيه بازگشت يك ماه در آنجا درنگ كرد و شهرها و ديه‌هاى ميان كسكر و انبار را تصرف كرد و در اين مدت هيچ خبرى از ايرانيان به او نرسيد . تا آنكه يزدگرد را گفتند كه سرزمين‌هاى ميان حيره و فرات به غارت رفته است و همه ويران گشته . يزدگرد رستم را فرا خواند و براى دفع اين حادثه روان داشت . رستم از رفتن سرباز زد و گفت : اين رأى را نمىپسندد . اگر لشكرها از پى يك ديگر بروند بهتر از آن است كه يكباره بر عرب تاخت آورند . يزدگرد رأى او را نپذيرفت و گفت : جز اين راه ديگرى نمىشناسد . رستم در ساباط لشكرگاه زد . سعد ماجرى به عمر بنوشت . عمر گفت : مباد از آنچه از آنان به تو مىرسد بيمناك شوى ، از خداى يارى بخواه و به او توكل كن . و مردانى چابك و انديشمند را بفرست تا او را به اسلام فرا خواند ، زيرا اين عمل ، آنان را در كار خود سست گرداند . سعد گروهى چون نعمان بن مقرن و مغيرة [ 1 ] بن
هامش
[ ( 1 ) ] قيس .