تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
به جاسوسى پرداخت و طناب‌هاى يك يا دو خيمه را بگسست و چند اسب را در پيش كرد و براند . ايرانيان آگاه شدند و از پى او تاختند تا صبح بردميد . طليحه بر سوارى حمله كرد و او را بكشت . سپس ديگرى و ديگرى را نيز بكشت و چهارمى را اسير كرد . چون لشكرگاه مسلمانان آشكار شد ، ايرانيان بازگشتند . طليحه مرد ايرانى را با خود نزد سعد آورد . ايرانى مسلمان شد و ملازم طليحه گرديد . پس از شش ماه كه رستم از مداين بيرون آمده بود به قادسيه وارد شد او از بيم يا از دورانديشى دست به كارى نمىزد ولى پادشاه او را تحريض مىكرد . او در خواب ديده بود كه فرشته‌اى از آسمان فرود آمد و پيامبر ( ص ) و عمر با او بودند . آن فرشته سلاح‌هاى ايرانيان را گرفت و مهر برنهاد و به پيامبر داد و پيامبر آنها را به عمر تسليم كرد . رستم از اين خواب اندوهگين شد . چون به قادسيه فرود آمد در عتيق رو به روى لشكر مسلمانان مقام گرفت . و مردم پى در پى مىآمدند و به لشكر اسلام مىپيوستند تا آنجا كه ايرانيان از كثرتشان غمگين شدند . رستم بامداد آن شب ، سوار شد و از كنار رود بالا آمد تا بر سر پل ايستاد و نزد زهره كس فرستاد او را ندا داد و پيشنهاد صلح نمود و گفت : شما همسايگان ما بوديد و ما به شما نيكى كرديم و شما را حفظ مىنموديم و آنگاه رفتار و نيكىهاى ايرانيان را با اعراب باز نمود . زهره در پاسخ گفت : ما به اين چيزها نظر نداريم ، همهء همت ما آخرت است . آنچه دربارهء ما گفتى ، همه را مىپذيريم ما چنان بوديم كه گفتى . تا آنگاه كه بر ما پيامبرى مبعوث شد و او ما را به دين حق فرا خواند و ما دعوت او را اجابت كرديم . و خداوند به او گفت كه : من ترا بر كسانى كه دين تو را نپذيرند ، مسلط خواهم كرد و من از آنان انتقام خواهم گرفت و ترا پيروز خواهم گردانيد . رستم گفت : اين دين حق چيست ؟ گفت : اداى دو شهادت . رستم گفت : اگر اين دين را بپذيريم شما باز مىگرديد ؟ گفت : آرى به خدا . رستم باز آمد و رجال ايران را فرا خواند و آنچه رفته بود ، با آنان در ميان نهاد ، آنان نپذيرفتند . آنگاه رستم نزد سعد كس فرستاد كه كسى را نزد ما بفرست كه با ما سخن گويد و با او سخن گوئيم . ربعى بن عامر را بفرستاد . ايرانيان او را بر سر پل نگاه داشتند تا به رستم خبر دهند . رستم بر تختى از زر نشست و فرش‌ها بگسترد و پشتىهاى زربفت بنهاد . مرد پيش آمد ، بر اسبى سوار بود و شمشيرش در كهنه پاره‌اى بود و بند نيزه‌اش ليف خرمايى بود . چون بدان فرش كه گسترده بودند ، رسيد آن را زير پاى اسب خود بسپرد و دو پشتى گرانبها را بشكافت و افسار اسبش را از آنها بگذرانيد . ايرانيان اصلا به او نپرداختند و كارهايش را ناديده گرفتند . سپس عبايى از روى شتر برداشت و بر دوش افكند . ايرانيان اشارت كردند كه سلاح از خود دور كند ، گفت : اگر خود آمده بودم ، چنين مىكردم ولى اين شما بوده‌ايد كه فرا خوانده‌ايد . سپس بر نيزه‌اش تكيه مىكرد و گام‌هاى خود را كوچك برمىداشت و هر چه بيشتر فرشى را كه زير پايش گسترده شده بود آسيب رسانيد . سپس نزديك رستم رسيد و بر روى زمين نشست نيزه خود را بر فرش فرو برد
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 513 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى