مثنى خبر يافت كه همهء ساكنان آن نواحى براى طلب آب و گياه بر ساحل دجله گرد آمدهاند پس بدان سو تاخت آورد و در تكريت آنان را بيافت و هر چه داشتند از آنان بر بود و به انبار آمد . عتيبه و فرات براى غارت كردن قبايل نمر و تغلب به جانب صفين رفتند . اين اعمال سبب شد كه از مسلمانان در دل ايرانيان « رعب » افتاد . و مسلمانان سراسر سرزمينهاى ميان دجله و فرات را در تصرف آوردند .
اخبار قادسيه
چون ايرانيان در ناحيهء سواد ، از مسلمانان شكست خوردند ، به رفع اختلافى كه ميان رستم و فيروزان پديد آمده بود ، و از اسباب اين شكست بود پرداختند . بزرگانشان نزد آن دو گرد آمدند و گفتند اگر دست از اختلاف برنداريد ، با شما مىجنگيم . زيرا شما بوديد كه ما را عرضهء هلاك ساختيد . بدانيد كه پس از بغداد و تكريت ، مداين در معرض حمله خواهد بود .
آن دو پذيرفتند و نزد بوران آمدند و از او خواستند كه يكى از فرزندان كسرى را بر آنان پادشاهى دهد . بوران همهء زنان و كنيزان را گرد آورد و زير شكنجه كشيد تا گفتند كه : شهريار پسر كسرى را پسرى است به نام يزدگرد كه بدان هنگام كه شيرويه فرزندان پدر را مىكشت ، مادرش او را از معركه به در برد . از مكانش پرسيدند ، گفت : نزد دايىهاى او است . مادر ، او را به برادران خود سپرده بود . پس يزدگرد را كه جوانى بيست و يك ساله بود ، آوردند و بر تخت پادشاهى نشاندند و گردش را گرفتند و مرزبانان كمر به اطاعتش بستند . يزدگرد براى هر مرزى سپاهى و سلاحى معين كرد . از جمله براى حيره و ابله و انبار . و هر سپاه به سويى كه معين شده بود ، روان گرديد . مثنى ماجرى به عمر نوشت و در همان روزهايى كه منتظر جواب عمر بود مردم سواد سر به شورش برداشتند و اسلام به يك سو نهادند . مثنى به ذو قار رفت و همهء اعراب در يك لشكرگاه گرد آمدند . چون نامهاش به عمر رسيد ، گفت : به خدا سوگند ، پادشاهان عجم را به پادشاهان عرب خواهم كوفت . و هيچ رئيس و صاحب راى و شرف و قدرتى و هيچ خطيب و شاعرى نماند ، جز آنكه او را بسيج نمود . آنگاه به مثنى نامه نوشت و فرمان داد كه مسلمانان را از ميان ايرانيان بيرون بياورد و در كرانهء رودها و غديرهايى كه نزديك سرزمين ايران است ، نگهدارد . آنگاه دليران و سلحشوران را از ربيعه و مضر احضار نمود و آنان خواه و ناخواه بيامدند مسلمانان در خل و شراف تا غضى ( كه كوهى است در بصره ) مقام گرفتند . اينان حيرت زده در هم مىنگريستند . و نيز به عاملان خود در عرب نوشت كه هر كه را شجاعتى يا اسبى و سلاحى و يا رايى و خردى هست ، نزد او بفرستند . آنگاه روانهء حج شد . در سال سيزدهم حج به جاى آورد و به مدينه بازگشت . امدادهاى عرب در رسيد .
او خود از مدينه خارج شد و على را جانشين خود ساخت . و در صرار در حوالى مدينه لشكرگاه زد . طلحه را بر مقدمه فرستاد و دو جناح را به عبد الرحمان بن عوف و زبير بن العوام سپرد .