تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
دور ساخت . مسعود برادر مثنى نيز آسيب ديد . مثنى خود بر قلب تاخت و دو جناح بر هم زدند . شكست در سپاه ايران افتاد . مثنى خود ، پيش از همه به سوى پل تاخت و راه گريز را سد كرد . ايرانيان اين سو و آن سو مىدويدند و باز مىگشتند . در اين حال سواران مسلمان ، دست به كشتار گشودند . در آن روز صد هزار تن يا بيشتر به قتل آمدند . گويند در آن روز صد مرد از مسلمانان بودند كه هر يك ده تن از ايرانيان را كشته بودند . مسلمانان تا شب به تعقيب آنان پرداختند . مثنى گروهى را از پى ايرانيان فرستاد . اينان به ساباط رسيدند ، و ساباط و ديه‌هاى اطراف آن را به غارت بردند و زنان و كودكان را به اسارت گرفتند و همهء سواد را تا دجله در حيطهء تصرف آوردند و هيچ مانعى بر سر راه خود نيافتند . هزيمت‌شدگان نزد رستم آمدند و از ناتوانى خويش سخن گفتند و بدان رضا دادند كه آن سوى دجله را به مسلمانان واگذارند . مثنى از حيره بيرون آمد و بشير بن الخصاصيه را به جاى خود گذاشت و به سمت سواد راند و در اليس ، از قراء انبار ، نزول كرد . و اين نبرد را آخرين نبرد انبار و آخرين نبرد اليس ناميده‌اند . در اين حال چند تن از جاسوسان نزد مثنى آمدند و او را به سوق الخنافس و سوق بغداد راه نمودند . سوق الخنافس نزديكتر بود بازرگانان مداين و سواد و نگهبانانشان قبايل ربيعه و قضاعه بدانجا مىآمدند . مثنى به جانب اين بازار راند و در آن روز كه بازار بر پاى مىشد بر آنان تاخت و دست به غارت گشود و هر چه در آنجا بود ، بربود و نگهبانان را نيز خلع سلاح كرد و به انبار بازگشت . مردم انبار براى او علوفه و غذا آوردند . او چنان وانمود كه به مداين مىرود ولى به سوق بغداد رفت . شبانگاه بدانجا رسيد و بامدادان به بازار حمله‌ور شد و شمشير در مردم و بازرگانان نهاد و هر چه زر و سيم بود و نيز هر چيز نيكويى را بستد و به انبار بازگشت . و مضارب العجلى را با جماعتى از تغلب به كباث [ 1 ] فرستاد . مردم از آنجا گريختند ، ولى مسلمانان آنان را دريافتند و تا آخرين نفر كشتند ، سپس فرات بن حيان التغلبى و عتيبة بن النهاس را به تصرف ديه‌هاى قبايل تغلب در صفين فرستاد مردم آن نواحى همه بگريختند مثنى خود از پى آنان رفت . آنان از فرات گذشته وارد سرزمين جزيره شد . در اين حال توشه‌اى كه همراه داشتند ، به پايان آمد تا آنجا كه مركب‌هاى خود را هم خوردند . قضا را چارپايى چند ديدند ، از آن مردم خفان . چند تن از بنى تغلب آنها را گرفتند . يكى از نگهبانان كاروان آنان را به ديهى از تغلب راه نمود . مسلمانان در همان روز بدان ديه راندند و همهء جنگجويانشان را كشتند و زنان و كودكان را اسير كردند و اموالشان را به غارت بردند . اين ديه در وادى رويحله بود . كسانى از قبايل ربيعه كه در آنجا بودند ، از غنايمى كه نصيبشان شده بود ، اسيران را خريده آزاد كردند . زيرا ربيعه در جاهليت برده نمىگرفت .
هامش
[ ( 1 ) ] ركان .