تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
نخستين كسى كه قدم در راه نهاد ابو عبيد بن مسعود بود . عمر براى مردم سخن گفت و گفت كه حجاز براى شما سرزمينى است اندك مايه ، آنهايى كه بايد به فرمان خداوند در زمين مهاجرت كنند كجايند ؟ در زمينى كه خداوند سرورى بر آن را در كتاب خود به شما وعده داده است سير كنيد ، تا دين خدا را بر همه اديان پيروز گردانيد كه خداوند پيروز كنندهء دين خويش است و عزت دهندهء كسانى است كه به يارى او برمىخيزند . آنگاه فرياد زد : بندگان صالح خداوند كيانند ؟ نخست ابو عبيد بن مسعود الثقفى سپس سعد بن عبيد الانصارى و آنگاه سليط بن قيس قدم پيش نهادند . ابو عبيد را به سبب آنكه پيش از ديگران داوطلب شده بود ، فرمانده سپاهى كه به عراق مىرفت ، قرار داد و او را گفت كه : از اصحاب پيامبر سخن بشنو و در كارها با آنان شركت جوى و در كارها شتاب مكن ، بلكه درنگ كن و تأمل كه آنجا جنگ است و براى جنگ مردى شايسته است كه در كارها نيكو بنگرد و شتابكار نباشد و فرصت‌ها را بشناسد و دورانديش و خوددار باشد كه آنچه مرا از امارت دادن به سليط بازداشت ، شتاب او در جنگ بود . به خدا سوگند اگر اين شتابكارى او نبود ، او را امير مىكردم . اين سپاه ابو عبيد ، نخستين سپاهى بود كه عمر به راه انداخت . بعد از آن يعلى بن منيه [ 1 ] را به يمن فرستاد تا مردم نجران را از سرزمين خود براند ، زيرا پيامبر به هنگام بيمارى بدان وصيت كرده بود . و گفت كه ما ايشان را به فرمان خدا و پيامبرش مىرانيم كه گفت در جزيرة العرب جز اسلام ، دين ديگرى نباشد ولى تا به پيمانى كه با آنان بسته‌ايم وفادار مانده باشيم زمين‌هاى ديگرى همانند زمين‌هاى خودشان به آنها مىدهيم . پس ابو عبيد با مثنى بن حارثه و سعد بن عبيد و سليط بن قيس به جانب عراق روان شدند . پادشاه ايران ، بوران دختر خسرو بود . هر گاه در مداين ميان مردم اختلافى پديد مىآمد او به عدالت آن را مرتفع مىساخت . چون فرخزاد بندوان كشته شد و آزرميدخت به پادشاهى رسيد آتش اختلاف شعله‌ور شد ، چنان كه ايرانيان هيچ متوجه غيبت مثنى نشدند . بوران به رستم كه در خراسان بود نامه نوشت و او با جماعتى به مداين آمد . ياران آزرميدخت را منهزم نمود و چشمان او را ميل كشيد و پادشاهى بوران را استوارى بخشيد و همهء سپهبدان ايران را حاضر ساخت تا مطيع فرمان او شوند . آنان نيز به پادشاهى او رضا دادند و رستم تاج بر سر او نهاد . مثنى زودتر به حيره آمد . ابو عبيده و يارانش بعدا به او پيوستند . رستم به دهقانان سواد نامه نوشت تا عليه مسلمانان بشورند و براى اين كار به هر ديهى مردى روانه نمود . مثلا جابان را به فرات بادقلى فرستاد و نرسى را به كسكر ، و گفت كه در پايين فرات گرد آيند . مثنى از بيم آنكه مباد از پشت سر مورد حمله واقع شود ، از حيره بيرون رفت و در اين ايام ابو عبيد
هامش
[ ( 1 ) ] على بن اميه .