خالد پيش آمد و هماورد خواست . مالك بن قيس بن ميدان آمد و به دست خالد كشته شد از آن پس جنگى سخت درگرفت . مشركان كه در انتظار بهمن بودند پاى فشردند ، پس رو به هزيمت نهادند . بسيارى از ايشان به اسارت افتادند . خالد تيغ در اسيران نهاد تا رودى از خون جارى شد . از اين رو اين نبرد را « نهر الدم » ( رود خون ) گويند . آنگاه به طعامى كه ايرانيان به خوردن آن مشغول بودند ، روى نهاد . مسلمانان به خوردن افتادند . اعراب نانهاى نازك را اوراق كاغذ مىپنداشتند و مىپرسيدند اينها چيست ؟ شمار كشتگان به هفتاد هزار رسيد . چون خالد از اليس فراغت يافت ، به امغيشيا [ 1 ] روى نهاد و با مردم آنجا نبرد كرد .
مردم آنجا چنان شتابان شهر را ترك گفته بودند كه اموال خود را نبرده بودند . مسلمانان هر چه يافتند بردند و شهر را ويران ساختند .
فتح حيره
آنگاه خالد به حيره رفت . بار و بنه را با كشتى حمل كرد . مرزبان حيره ، آزاد به بيرون شد در نزديكى غريين لشكرگاه زد و پسر خود را فرستاد تا آب فرات را بگردانيد و كشتىها در گل نشست . خالد در مكانى به نام فرات بادقلى به او رسيد و او و همه كسانى را كه با او همدست شده بودند ، بكشت . آنگاه به جانب پدرش به حيره روان شد . آزاد به كه خبر وفات كسرى اردشير و كشته شدن فرزند خود را شنيد ، بىهيچ جنگى بگريخت . خالد در غريين كه جايگاه او بود ، فرود آمد و قصرهاى حيره را محاصره نمود . و ديرها را بگشود .
مسلمانان كشيشان و راهبان ساكنان قصرها را ندا دادند و به تسليم واداشتند . اياس بن قبيصه از قصر ابيض بيرون آمد . همچنين عمرو بن عبد المسيح بن قيس بن حيان ، موسوم به بقيله نيز تسليم شد . او مردى سالخورده بود . خالد از او پرسيد كه : چه چيز شگفت انگيزى ديدهاى . گفت : به ياد دارم كه ميان دمشق و حيره قريههايى بود يك زن با اندك راه توشهاى كه يك گردهء نان بود از حيره به دمشق مىرسيد . آنگاه خالد با او طرح دوستى افكند و در دست خادم او كيسهاى ديد پر از زهر . خالد آن را بستد و بر كف دست خود ريخت و گفت :
اين چيست ؟ گفت : ترسيدم كه حال ديگر باشد و شما را چنان كه اكنون مىيابم ، نيابم . در آن صورت مرگ براى من دوست داشتنىتر بود از اينكه دست به كارى بزنم كه قوم مرا ناخوش آيد . خالد گفت : هيچ كس تا اجلش فرا نرسد ، نخواهد مرد . و گفت : « بسم اللّه الذى لا يضر مع اسمه شىء » و آن زهر به دهان افكند و ساعتى در پيچ و تاب افتاد . آنگاه شادمانه بر پاى خاست ، چنان كه گويى از بند رسته است . عبد المسيح گفت : مادام كه در ميان شما چنين مردان باشند به هر چه اراده كنيد ، خواهيد رسيد . سپس خالد با گرفتن صد و نود و يا دويست
هامش
[ ( 1 ) ] امعيشنا .