تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
پى دشمن روان ساخت . مثنى حصن المرأه را در حصار گرفت و آن را بگشود صاحب آن كه زنى بود ، اسلام آورد و مثنى او را به عقد خود درآورد . خالد معقل بن مقرن را به ابله فرستاد او ابله را فتح كرد و گويند ابله را عتبة [ 1 ] بن غزوان در ايام عمر به سال چهارده بگشوده است . در اين حملات خالد و يارانش به كشاورزان آسيبى نرسانيدند بلكه آنان را واگذاشتند تا به كار آبادانى بلاد پردازند . ابو بكر او را چنين فرمان داده بود . چون نامه هرمز به كسرى اردشير رسيد و از فرا رسيدن خالد خبر يافت ، قارن پسر قريانس را به يارى او فرستاد . چون به مذار [ 2 ] رسيد ، فراريان سپاه هرمز هم به ايشان پيوستند . قباد و انوشجان هم با ايشان بودند . اينان همدست شده در الثنى ( نهر ) فرود آمدند خالد بر سر آنان تاخت و نبردى سهمگين درگرفت و قارن به دست معقل بن الاعشى بن النباش كشته شد . نيز عاصم انوشجان را كشت و عدى قباد را . ايرانيان منهزم شدند و قريب به سى هزار تن سواى آنان كه در آب غرقه شدند ، به قتل آمدند . آب مانع آن شد كه مسلمانان به تعقيب آنان پردازند . غنايم بسيار بود . بر كشاورزان جزيه نهادند و آنان در تحت ذمه اسلام درآمدند . مسلمانان با ايرانيان نبردى بزرگتر از نبرد با قارن نداشته‌اند . اين واقعه را واقعه الثنى گويند ، و ثنى به معنى نهر است . چون خبر شكست ايرانيان به اردشير رسيد ، اندرزغر را كه سوارى از مردم سواد بود روانهء جنگ نمود و بهمن جادويه را نيز از پى او فرستاد . اندرزغر ( اندرزگر ) از اعراب ميان حيره و كسكر و دهقانان سپاهى ترتيب داد و ولجه را لشكرگاه ساخت . خالد به جانب او روان شد و جنگى سخت درگرفت . اعراب كه پشت سر ايرانيان كمين گرفته بودند بيرون آمدند . ايرانيان به هزيمت شدند و اندرزغر ( اندرزگر ) در بيابان از تشنگى بمرد . خالد به كشاورزان امان داد و در شمار اهل ذمه درآمدند ولى كسانى را كه به يارى آنان برخاسته بودند و نيز زن و فرزند كسانى را كه در جنگ شركت كرده بودند ، اسير كرد . او دو تن از نصاراى بكر بن وائل را يكى پسر جابر بن بجير و ديگرى پسر عبد الاسود العجلى را بيافت و هر دو را به اسارت گرفت . قبايل بكر بن وائل ، از اين حادثه خشمناك شدند و در اليس گرد آمدند ، سردارشان عبد الاسود العجلى بود . اردشير به بهمن جادويه نوشت كه به يارى مسيحيان عرب به اليس برود و با آنان باشد تا آنگاه كه جابان كه از مرزبانان بود به او برسد . بهمن پس از فرار اينك در قسيانا [ 3 ] بود . بهمن نزد اردشير آمد تا با او مشورت كند و جابان جانشين او شد . جمعى از نصاراى عرب از قبايل ، عجل و تيم اللات و ضبيعه و اعراب حوالى حيره ، در اليس گرد آمده بودند . چون خبر اجتماع آنان به خالد رسيد ، بدان سو روان گرديد و آنان را از آمدن جابان آگاهى نبود . چون اعراب در رسيدند و بارهاى خود بگشودند
هامش
[ ( 1 ) ] عقبه . [ ( 2 ) ] مداين . [ ( 3 ) ] قسينانا .