خلافت اسلامى خبر از خلافت اسلامى در اين طبقه و وقايع رده و فتوحات و فتنهها و جنگهايى كه از آن پس در اسلام روى داد و پس از آن هماهنگى و تجمع .
چون رسول خدا ( ص ) ديده از جهان فرو بست و وقايع سقيفه چنان كه گفتيم به پايان آمد ، مهاجران و انصار ، بر بيعت با ابو بكر همراى شدند و كس جز سعد بن عباده ، مخالفت نكرد ( اگر مخالفت او صحت داشته باشد ) ولى به سبب آنكه طرفدارانش اندك بودند ، مخالفت او را اثرى نبود . از نخستين كارهاى ابو بكر بسيج سپاه اسامه بود . ولى از سوى ديگر اعراب روى به ارتداد نهادند ، گاه يك قبيله سر تا سر و گاه افرادى از يك قبيله . پراكندگى و نفاق آشكار شد و مسلمانان چونان گوسفندانى در شبى تاريك و بارانى سرگردان گشتند . زيرا شمارشان اندك و دشمنانشان بسيار بود و پيامبرشان را نيز از دست داده بودند . اسامه با مردم در لشكرگاه بود . عمر مىخواست از همراهى با سپاه اسامه تخلف ورزد و نزد ابو بكر بماند ، مباد كه براى او حادثهاى رخ دهد . انصار او را گفتند كه ابو بكر را بگويد اگر بر آن است كه اين سپاه حتما روانه گردد ، كسى را كه از اسامه سالمندتر باشد سپهسالار گرداند . عمر ، اين خبرها به ابو بكر بازداد . ابو بكر برخاست و بنشست و گفت : من فرمان رسول خدا ديگرگون نمىكنم تا اين سپاه بسيج شود و به راه افتد . آنگاه خود برخاست و به لشكرگاه آمد و سپاه را روان داشت و خود تا مسافتى مشايعتش كرد و نيز عمر را فرمان داد كه با اسامه برود . و گفت شما را به دو چيز وصيت مىكنم اين وصيتهاى مرا در گوش گيريد : خيانت نكنيد . غدر نورزيد و در غنيمت خيانت نكنيد و مثله ننمائيد و كودكان و پيران و زنان را نكشيد و هيچ نخلى را نبريد و نسوزانيد و درختان ميوه را قطع نكنيد و گوسفند و گاو و شتر را نكشيد مگر آنكه بخواهيد از گوشتش بخوريد . در اين راه مردمى را خواهيد يافت كه دل به صومعههاى خود بستهاند و در آنجا نشستهاند آنان را به حال خودشان واگذاريد . و نيز مردمى را خواهيد يافت كه وسط سر خود را تراشيدهاند و اطراف آن را چون عصابهاى كه بر سر بندند رها كردهاند