پس مردم براى نماز خواندن بر او ، فوج فوج مىآمدند . نخست مردان نماز خواندند ، سپس زنان ، آنگاه كودكان و پس از آنان بردگان . هيچكس در نماز بر ديگرى امامت نمىكرد .
نيمهء شب چهارشنبه بود كه به خاكش سپردند . عايشه گفت : دوازده شب از ربيع الاول گذشته وفات يافت . به اين حساب سالهاى هجرت ، ده سال تمام خواهد بود . رسول خدا ( ص ) به هنگام وفات شصت و سه سال داشت و به قولى شصت و پنج سال و به قولى شصت سال .
خبر سقيفه
چون رسول خدا ديده از جهان فرو بست ، مردم حيرت زده شدند ، تا آنجا كه برخى پنداشتند كه او نمرده است . انصار در سقيفهء بنى ساعده گرد آمدند تا با سعد بن عباده بيعت كنند . آنان بدان سبب كه پيامبر را مأوى داده و يارى كرده بودند ، معتقد بودند كه جانشينى پيامبر به آنان خواهد رسيد . اين خبر به ابو بكر و عمر رسيد . همراه با ابو عبيده به جانب سقيفه روان شدند . در راه عاصم بن عدى و عويم بن ساعده به آنان رسيدند و از آنان خواستند كه بازگردند و گفتند كه در آنجا كار مهمى نيست . ولى آنان بازنگشتند به سقيفه آمدند و با موعظه و اندرز و هم به كثرت طرفداران ، بر انصار پيروز شدند . در آن روز ، ابو بكر با مردم سخن گفت . و گفت :
« ما دوستان پيامبر و عشيرهء او هستيم و از هر كس ديگر به جانشينى او سزاوارتريم . در اين باب با شما نزاعى نداريم زيرا شما را نيز بدان سبب كه پيش قدم بودهايد و او را نصرت دادهايد ، حقى است . پس ما اميران باشيم و شما وزيران . حباب بن المنذر بن الجموح گفت : از ما اميرى و از شما اميرى . اى جماعت انصار ، اگر اين را نپذيرفتند همه را از شهر بيرون كنيد زيرا به شمشير شما بود كه مردم به اين دين گردن نهادند . من همان چوب خردى هستم كه شتر گر گرفته را با آن مىخارانند .
عمر گفت : رسول خدا سفارش شما را به ما كرده است ، اگر شما اميران بوديد ، سفارش ما را به شما مىكرد . سپس ميان عمر و حباب گفتگوهايى پديد آمد و ابو عبيده آن دو را به آرامش فرا خواند و گفت : اى جماعت انصار ، از خدا بترسيد . شما نخستين كسانى بوديد كه اسلام را يارى كرديد و پشتيبانى نموديد . اكنون از نخستين كسانى نباشيد كه در آن دگرگونى پديد آورند . آنگاه بشير بن سعد ، پدر نعمان بن بشير كه از خزرج بود ، برخاست و گفت : بدانيد كه محمد از قريش است و قوم او به جانشينى او اولى و احقاند و ما اگر چه در جهاد مزايايى كسب كردهايم و از ديگران سابقهاى ديرينهتر در دين داريم ، از همهء اينها جز خشنودى خدا و فرمانبردارى پيامبرش نمىخواستهايم . بنابر اين اكنون در برابر اين رنجها ، هيچ پاداش دنيوى نمىجوئيم و منتى بر مردم نمىنهيم . حباب بن المنذر برخاست و او را از اين سخن سرزنش كرد . بشير گفت : به خدا سوگند دوست ندارم با هيچ كس ، در حقى كه دارد به منازعه برخيزم . ابو بكر ، عمر و ابو عبيده را پيشنهاد كرد . آنان نپذيرفتند و خود برخاستند و با