دو شب از ماه ربيع الاول گذشته بود . و فردا كه روز سهشنبه بود به هنگام نيمروز به خاك سپرده شد . خبر وفات او را ندا دادند . ابو بكر نزد خانوادهء خود در سنح بود و عمر حاضر بود .
پس عمر برخاست و به ميان مردم رفت و گفت مردانى از منافقين مىپندارند كه رسول خدا ( ص ) مرده است . او نمرده است او نزد پروردگارش رفته است ، همچنانكه موسى رفته بود و باز خواهد گشت و دست و پاى مردانى را خواهد بريد . چون خبر به ابو بكر رسيد بيامد و بر پيامبر داخل شد و پرده از روى او به يكسو زد و بر آن بوسه داد . و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، مرگى را كه خداوند بر تو مقرر داشته بود چشيدى و از اين پس زندگى ابد از آن تو است . و نزد عمر آمد . او همچنان ، براى مردم سخن مىگفت . گفت : خاموش باش ، عمر سرباز زد . ابو بكر براى مردم سخن آغاز كرد ، مردم عمر را واگذاشتند و نزد او گرد آمدند . او حمد و سپاس خداوند به جاى آورد و گفت : اى مردم ، هر كس محمد را مىپرستد ، محمد مرده است و هر كه خدا را مىپرستد ، خدا هرگز نمىميرد . سپس اين آيه را خواند :
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . . .
الخ . چنان بود كه مردم گويى نمىدانستند كه اين آيه در قرآن است . عمر گفت :
چون اين آيه را از ابو بكر شنيدم بر زمين افتادم چنان كه گويى پاهاى من ياراى نگهداشتن من نداشتند و دانستم كه او مرده است . و گويند ابو بكر اين آيه را نيز خواند :
إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ . . .
الخ .
در اين حال مردى دوان دوان بيامد و خبر داد كه انصار در سقيفهء بنى ساعده گرد آمدهاند تا با سعد بن عباده بيعت كنند . و مىگويند از ما اميرى و از قريش اميرى . پس ابو بكر و عمر و جماعتى از مهاجرين بدانجا رفتند . و على و عباس و پسران او فضل و قثم و اسامة بن زيد به تجهيز رسول خدا ( ص ) پرداختند . على او را به برگرفت و عباس و پسرانش او را مىگردانيدند و اسامه و شقران آب مىريختند و على از روى جامه ، او را مىشست و بر تن او دست مىكشيد و دست بر تن او نزدند مگر آنگاه كه ميانشان خلاف افتاد و لحظهاى گويى به خواب رفتند و آن سوى خانه ، صدايى شنيدند كه پيامبر را در درون جامه غسل دهيد و چنين كردند . سپس او را در دو قطعه پارچهء صحارى و يك قطعه برد نرم پيچيدند . سپس دو قبر كن فرا خواندند كه يكى براى قبر ، لحد مىساخت و يكى تنها زمين را مىكند و لحد نمىساخت . عباس نزد هر يك از آنان كس فرستاد و گفت : بار خدايا تو براى پيامبرت اختيار كن . پس آنكه براى قبر لحد مىساخت نخست بيامد او ابو طلحه زيد بن سهل بود كه براى مردم مدينه قبر مىكند . ابو طلحه قبر پيامبر را با لحد بساخت و چون از غسل دادن و كفن كردن او فارغ شدند ، روز سهشنبه او را در خانهاش بر روى تختش جاى دادند . مردم در اينكه او را در مسجدش دفن كنند يا در خانهاش اختلاف كردند . ابو بكر گفت : از پيامبر ( ص ) شنيدم كه مىگفت : هر پيامبرى را در همانجا كه جان داده ، دفن مىكنند پس بسترش را كه بر آن وفات كرده بود ، به كنارى زدند و همانجا قبرى كندند .