تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
آيا سخنش نامفهوم شده ؟ از او بپرسيد . آنگاه برخاستند و هر چه خواسته بود آوردند ، ولى او گفت : مرا واگذاريد اين حال كه هستم مرا بهتر است از آنچه مرا بدان مىخوانيد . و به سه چيز وصيت كرد ، يكى آنكه مشركان از جزيرة العرب اخراج شوند ، ديگر آنكه سپاه اسامه را تجهيز كنند و سومى را يا او نگفت يا راوى اين خبر از ياد برده بود . آنگاه در باب انصار سفارش كرد و گفت : اينان موضع اسرار من‌اند و ياران و غمگساران من‌اند . با نيكو - بدكارانشان نيكى كنيد و گناهكارانشان را عفو كنيد . شما اى مهاجران روى در فزونى داريد و انصار افزون نمىشوند . سپس گفت : همه درهايى را كه به مسجد گشوده مىشوند سد كنند ، مگر در خانهء ابو بكر . و گفت : اگر دوستى جز خداى مىگرفتم ابو بكر را به دوستى برمىگزيدم ، ولى ميان من و او صحبت و برادرى است به ايمان تا آنگاه كه خداوند مرا با او در نزد خود برد . سپس درد افزون شد و به اغماء افتاد . زنان و فرزندان و اهل بيتش و عباس و على نزد او گرد آمدند . چون وقت نماز شد ، گفت : ابو بكر را بگوييد با مردم نماز بخواند . عايشه گفت : او مردى نازكدل است و نمىتواند به جاى تو بايستد . عمر را فرماى . ولى عمر امتناع كرد و ابو بكر نماز گزارد . چون بيمارى فروكش كرد ، خود به مسجد آمد چون ابو بكر آمدن او را حس كرد خود را به عقب كشيد ولى پيامبر ( ص ) او را به جاى خود باز آورد ، و از آنجا كه او به پايان برده بود ، آغاز كرد پس ابو بكر به نماز او نماز مىخواند و مردم به نماز ابو بكر . گويند هفده نماز را اين چنين بخواند . و دستش را در قدح آب مىزد و او در حالت نزع بود و به صورت مىكشيد و مىگفت : بار خدايا مرا در سكرات مرگ يارى كن . چون روز دوشنبه كه روز وفات او بود دررسيد ، به نماز صبح بيرون آمد عصابه‌اى بر سر بسته بود . ابو بكر با مردم نماز مىخواند . از نماز باز ايستاد ، پيامبر به دست خود ، او را به جاى خود بازآورد و خود نشسته در جانب راست او نماز كرد . پس از نماز رو به مردم كرد و آنان را اندرز داد . چون سخن به پايان آورد ، ابو بكر گفت : مىبينم كه به نعمت و فضل خداوند چنان هستى كه ما دوست مىداريم و برخاست و نزد خانوادهء خود به سنح رفت و رسول خدا به خانه بازگشت و در حجرهء عايشه بيارميد . در اين حال عبد الرحمان بن ابو بكر بيامد . مسواكى سبز در دست داشت . پيامبر بدان نگريست . عايشه دانست كه آن را مىخواهد . گويد : مسواك را بگرفتم و آن را جويدم تا نرم شد ، سپس آن را به دستش دادم . به دندانهاى خود زد و بر زمينش گذاشت . آنگاه در دامن من سنگين شد و من در روى او نگريستم ، ديدم كه چشمانش به جايى دوخته شد و گفت : جوار حق مىخواهم در بهشت . دانستم كه او را مخير كرده بودند و او آن جهان را اختيار كرد .

وفات پيامبر

عايشه گفت : رسول خدا ( ص ) بر روى سينهء من جان داد و اين واقعه در نيمروز دوشنبه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 469 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى