به فرمان محمّد از دژهاى خود فرود آييم . گفت : بلى . ولى دستش را به گلويش ماليد . يعنى همه را سر مىبرد . پس بازگشت و از كارى كه كرده بود ، پشيمان شد و دانست كه مرتكب گناهى شده ، اين بود كه نزد پيامبر نيامد از راه به مسجد رفت و خود را به ستون مسجد بست .
منتظر آنكه خداوند توبهاش را بپذيرد . و با خدا عهد كرد كه هرگز به سرزمين بنى قريظه جايى كه در آن به پروردگار و پيامبرش خيانت كرده ، قدم نگذارد . اين خبر به پيامبر ( ص ) رسيد ، گفت : اگر خود نزد من آمده بود برايش آمرزش مىخواستم ، اما اكنون كه چنين كرده است ، من او را آزاد نمىكنم تا خداوند توبهء او را بپذيرد . در باب پذيرفته شدن توبهاش آيهاى نازل شد و پس از آنكه شش شب به ستونى بسته شده بود و جز براى نماز گشوده نمىشد پيامبر ( ص ) با دست خود آزادش كرد .
بنى قريظه به حكم پيامبر فرود آمدند و در همان شب چهار تن كه نه از بنى قريظه و نه از بنى النضير بودند ، گريختند همچنين عمرو بن سعدى [ 1 ] القرظى ، همان شب از ميان بنى قريظه بيرون آمد و در نقص عهد شركت نجست و كس ندانست به كجا رفت . چون بنى قريظه به حكم رسول خدا فرود آمدند ، از اوس خواستند كه با آنان همان معاملهاى شود كه خزرج با بنى النضير كرده است . پيامبر ( ص ) اوس را گفت : آيا مىخواهيد يكى از مردان شما در باب آنان حكم كند ؟
گفتند : بلى . گفت : اين سعد بن معاذ است . و سعد در روز جنگ خندق ، زخم برداشته بود پيامبر براى او در مسجد خيمهاى زده بود و او را بدانجا برده بود تا از نزديك عيادتش كند . پس سعد بن معاذ بر خرى سوار شد و نزد پيامبر آمد . رسول خدا ( ص ) ، آنان را گفت : جلو پاى سيدتان برخيزيد . سپس گفتند : اى سعد ، رسول خدا ترا در باب موالىات حكم قرار داده . سعد گفت آيا شما با خدا پيمان بستهايد كه هر چه حكم كردم به جاى آريد ؟ گفتند : آرى . گفت :
من حكم مىكنم كه مردانشان كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير گردند و اموالشان تقسيم شود . رسول خدا ( ص ) گفت : تو چنان حكم كردى كه خداوند بر فراز هفت آسمان حكم كرده بود . پس فرمان داد تا همه يهود بنى قريظه را به جانب بازار مدينه بردند و براى آنان گودالهايى كندند و در آن گودالها گردنشان را بزدند . شمارشان ميان ششصد و هفتصد مرد بود . و در آن ميان تنها يك زن را به قتل آوردند و او بنانه زن حكم القرظى بود كه از سر ديوار سنگ آسيابى بر سر خلاد [ 2 ] بن سويد بن الصامت افكنده و او را كشته بود . و پيامبر ( ص ) فرمود تا همهء پسرانى را كه به آستانهء مردى رسيده بودند ، كشتند . و به ثابت بن قيس بن الشماس ، فرزندان زبير بن ياطا القرظى را بخشيد . عبد الرحمان بن زبير را با ثابت بن قيس در جاهليت دوستى بود . چون ثابت بن قيس از پيامبر ( ص ) خواست كه زبير و خاندان و مالش را به او ببخشد و پيامبر بخشيد زبير جز قتل خود و قومش هيچ نپذيرفت و به قتل آمد . قبحه اللّه .
هامش
[ ( 1 ) ] سعد .
[ ( 2 ) ] خلال .