تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
و دشمن فاصله بود پيامبر فرمود تا زنان و كودكان در دژها جاى گيرند . بنى قريظه با رسول خدا ( ص ) ، پيمان داشتند . ولى حيى نزد آنان آمد و به نقض پيمان ترغيبشان كرد . آنان نيز پيمان خود شكستند و با احزاب همداستان شدند و اين خبر به پيامبر رسيد . او سعد بن معاذ و سعد بن عباده و خوات [ 1 ] بن جبير و عبد اللّه بن رواحه را فرستاد تا خبرى گيرند ، ديدند كه غدر آشكار كرده‌اند . سعد بن معاذ آنان را دشنام داد - زيرا بنى قريظه حليفان او بودند - و همه بازگشتند . پيامبر ( ص ) به ايشان گفته بود كه اگر به راستى پيمان شكسته بودند ، خبر آن را به كنايه به او گويند ، تا در ميان مردم فاش نشود . چون باز آمدند ، گفتند : اى رسول خدا ( ص ) ، عضل و قاره . و اين اشاره به غدر اين دو قبيله بود با اصحاب رجيع . پيامبر دانست كه پيمان شكسته‌اند . كار نبرد بالا گرفت و دشمن از هر سو مسلمانان را در ميان گرفت . بنى حارثه و بنى سلمه سستى نشان دادند و عذر آوردند كه خانه‌هايشان در بيرون مدينه بىهيچ حفاظى است ، ولى خداوند آنان را ثبات بخشيد . محاصرهء مسلمانان قريب به يك ماه به درازا كشيد و هيچ جنگى در نگرفت . رسول خدا ( ص ) به عيينة بن حصن و حارث بن عوف پيشنهاد كرد كه باز گردند و ثلث محصول مدينه از آنان باشد . و در اين باب با سعد بن معاذ و سعد بن عباده مشورت كرد . آنان ابا كردند و گفتند : اى رسول خدا ( ص ) اگر اين چيزى است كه خدا ترا بدان فرمان داده است ، از قبول آن چاره نيست . يا چيزى است كه خود مىپسندى كه باز مىپذيريم . اما آيا مىخواهى به ما خدمتى كنى ؟ پيامبر گفت : مىخواهم به شما خدمتى كنم زيرا مىبينم همهء عرب عليه شما متحد و همدست شده‌اند . سعد بن معاذ گفت : آن روز كه ما مشرك و بت‌پرست بوديم آنان در مال ما طمعى نداشتند جز به خريد و فروخت . اكنون كه مسلمان شده‌ايم و به وجود تو عزت يافته‌ايم ، چگونه اموال خود به ايشان دهيم ؟ به خدا سوگند جز شمشير از ما ثمره‌اى نخواهند ديد . رسول خدا خشنود شد و نبرد آغاز شد . سوارانى از قريش بر لب خندق آمدند . عكرمة بن ابى جهل و عمرو بن عبد ود از بنى عامر [ 2 ] بن لؤى و ضرار بن الخطاب از بنى محارب در آن ميان بودند . چون خندق را ديدند ، گفتند : اين كيدى است كه عرب از آن آگاه نبوده است . سپس تاخت آوردند و از جايى كه خندق تنگتر بود ميان خندق و سلع اين سو پريدند و مبارز طلبيدند . چون على بن ابى طالب عمرو بن عبد ود را كشت باقى از همان راه كه آمده بودند ، باز گشتند . در يكى از اين روزها ، سعد بن معاذ تيرى خورد و رگ اكحل او قطع شد . گويند حبان قيس بن العرقه و به قولى ابو اسامة الجشمى ، حليف بنى مخزوم آن تير بينداخته بود . و گويند كه چون معاذ تير خورد ، مىگفت : بار خدايا اگر از جنگ قريش چيزى باقى گذارى مرا براى آن باقى گذار زيرا دوست دارم با قومى كه پيامبر ترا آزرده‌اند ، و از ديار خود بيرون رانده‌اند ، جهاد كنم . و اگر ميان ما و آنان جنگى نهاده‌اى مرا مهلت ده تا آن را ببينم و
هامش
[ ( 1 ) ] خوان . [ ( 2 ) ] عمرو .