مرا نميران تا داد دل خود ، از بنى قريظه بستانم . چون حال سخت شد نعيم بن مسعود بن عامر بن انيف بن ثعلبة بن قنفذ بن هلال بن خلاوة بن اشجع بن ريث بن غطفان بيامد و گفت :
اى رسول خدا من مسلمان شدهام و قوم من نمىدانند . به هر چه خواهى مرا فرمان ده .
گفت : تو در ميان ما يك تن هستى اگر مىتوانى خود را از ما به كنارى بكش كه جنگ نيرنگ است . نعيم نزد بنى قريظه آمد در ميانشان در جاهليت دوستى بود و گفت قريش و غطفان اگر پيروز نشوند خود خواهند رفت و شما را ترك خواهند نمود و شما را ياراى آن نيست كه از ديار خود به جاى ديگر رويد ، و در برابر محمّد و ياران او هم پايدارى نتوانيد . پس از قريش و غطفان بخواهيد تا چند تن از فرزندان خود را نزد شما به گروگان نهند تا شما را فرونگذارند .
پس نزد ابو سفيان و قريش آمد و ايشان را گفت : يهود از كرده خود پشيمان شدهاند و نزد محمّد كس فرستادهاند تا پيمان تازه كنند ، بدين شرط كه فرزندان شما را به گروگان خواهند و به آنان دهند . و نزد غطفان آمد و همان سخنان كه با قريش گفته بود با آنان در ميان نهاد . ابو سفيان و غطفان در شب شنبه نزد بنى قريظه كس فرستادند كه درنگ در خانه نشايد ، آمادهء نبرد باشيد . يهود عذر آوردند كه شنبه است ، افزون بر اين ما نمىجنگيم تا ما را گروگانى دهيد .
قريش و غطفان به سخن نعيم يقين كردند و پيام دادند كه هيچ كس را به گروگان نفرستيم و باز مىگرديم . بنى قريظه هم بر سخن نعيم يقين آوردند و از جنگ سرباز زدند . پس خداوند بر قريش و غطفان بادى سخت فرستاد ، چنان كه ديگها و ظرفهايشان را سرنگون ساخت و بناها و خيمههايشان را از جاى بركند . پيامبر حذيفة بن اليمان را به جاسوسى فرستاد ، او خبر آورد كه قريش و غطفان كوچ كردهاند و احزاب به مدينه بازگشتهاند .
غزوهء بنى قريظه
چون رسول خدا به مدينه بازگشت ، پس از نماز ظهر ، جبرئيل نازل شد و او را گفت كه به جنگ بنى قريظه برود . پيامبر مسلمانان را فرمان داد كه نماز عصر را بايد در ديار بنى قريظه به جاى آورند و به آهنگ آن قوم بيرون شد . رايت را به دست على بن ابى طالب داد .
و ابن ام مكتوم را به جاى خود در مدينه نهاد . بيست و پنج شب بنى قريظه را در محاصره افكند . رئيس بنى قريظه كعب بن اسد ، به قوم خود پيشنهاد كرد كه يكى از اين سه كار را انجام دهند : يا اسلام بياورند و يا در شب شنبه كه مسلمانان را گمان حمله از جانب يهود نيست ، بر آنان شبيخون زنند يا آنكه همه زن و فرزند خود را بكشند و خود را به ورطهء مهلكه اندازند . يهود هيچ يك از اين سه را نپذيرفتند . و نزد پيامبر كس فرستادند كه ابو لبابه بن عبد المنذر بن عمرو بن عوف را نزد آنان بفرستد . زيرا بنى قريظه ، حليفان اوس بودند . پيامبر ابو لبابه را بفرستاد ، همه از زن و مرد و كودك نزد او گرد آمدند و گفتند : آيا تو صلاح مىدانى كه ما