تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
محمد و امت او سخن مىگفتند . نيز كرامت و الطاف خداوندى به قريش و مكه در واقعهء اصحاب فيل ظاهر گرديد و پادشاه حبشه به دست سيف بن ذى يزن كه از بازماندگان تبع‌ها بود ، از يمن رانده شد و او هنگام باز پس گرفتن كشور خود از دست حبشيان ، نزد عبد المطلب كس فرستاد و او را به ظهور پيامبرى از عرب بشارت داد و گفت كه آن پيامبر از فرزندان اوست . و اين قصه معروف است . در اين ايام بسيارى از رؤساى عرب مىپنداشتند كه شايد اين برگزيده ، او باشد . از اين رو نزد راهبان و احبار اهل كتاب مىرفتند ، در اين باب از آنان سخن مىپرسيدند ، از جمله امية بن ابى الصلت آن مرد شقى بود كه در سفر شام با ابو سفيان بن حرب ، ديدار كرد و سؤال كردن او از راهب و گفتگويش با ابو سفيان از همين روى بود كه او مىپنداشت كه اين پيامبر يا اوست يا يكى از اشراف قريش از فرزندان عبد مناف . تا آنگاه كه خلاف آن بر آن دو آشكار شد و قصه آن معروف است . پس شياطين را به سنگباران ستارگان از آسمان‌ها راندند تا آن خبر نشنوند ، و سراسر جهان به شنيدن آن خبر گوش فرا دادند .