آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهره ، او را به ديدار خانوادهء مادرى جدش عبد المطلب كه از بنى نجار بودند ، به مدينه برد . اينان دايىهاى آمنه بودند آمنه به هنگام بازگشت به مكه وفات كرد . چون به سن هشت سالگى رسيد عبد المطلب نيز از دنيا برفت و سرپرستى او را به پسر خود ابو طالب واگذاشت ، او نيز از عهده ولايت و كفالت نيكو برآمد . كارهاى محمد به هنگام شيرخوارگى و جوانى همه شگفتانگيز بود . او را از احوال و عادات جاهليت دور نگه ميداشتند تا بدانها آلوده نگردد . چنان كه شبى با جوانان قريش به يك عروسى رفت ، چون داخل شد ، خواب بر او چيره گشت و بيدار نشد تا قوم پراكنده شدند و آفتاب سر زد . و اين حال براى او بارها پديد آمد . روزى با عمويش عباس كه هر دو خردسال بودند ، براى بناى كعبه سنگ مىكشيدند عباس گفت : سنگها را در ازارش نهد و حمل كند ، او نيز چنين كرد و سنگها را در آن نهاد و بر دوش گرفت . در اين حال بيهوش شده ، بيفتاد و چون به حال خود باز آمد ازار خود بر ميان بست و سنگها را چنان كه خود مىخواست حمل كرد .
نيز بركات او بر قومش آشكار شد و در همهء كارهاى اهل خانه و همشيرگان او اثر گذاشت . ابو طالب عمويش او را به شام برد و او در اين ايام سيزده سال داشت . و بعضى گويند هفده سال . بر بحيرا راهب بصرى گذشتند . بحيرا ابرى را كه بر او سايه مىافكند و درختى را كه براى او سر فرود مىآورد ، بديد . قوم را فرا خواند و از پيامبرى او خبر داد . و آن قصه مشهور است .
بار ديگر به قصد بازرگانى با كالاى خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى همراه با غلام او ميسره به شام رفت . در اين سفر بر نسطور راهب گذشت . او دو فرشته ديد كه سايه بر سر او افكندهاند تا آفتاب بر او نتابد . راهب ميسره را از شأن او آگاه كرد . ميسره به خديجه خبر داد و خديجه از او خواست تا به همسرىاش بپذيرد . ابو طالب نزد پدر خديجه رفت و او را خواستگارى نمود . پدر رضا داد و بزرگان قريش گرد آمدند . در آن مجلس ابو طالب برخاست و چنين گفت : « سپاس خداى را كه ما را از ذريهء ابراهيم و از فرزندان اسماعيل و از نسل معد و عنصر مضر قرار داد . خانهاى را كه به حج به سوى آن مىآيند و حرم امن را به ما داد . و ما را امينان خانه و نگهبانان حرم خود ساخت و بر مردم فرمانروايى داد .
اين برادرزادهء من محمد بن عبد اللّه است . شما از قرابت او آگاهيد . او با هر كه سنجيده شود ، از او افزون آيد . اگر دارايىاش اندك است ، دارايى چون سايهاى ناپايدار است . خديجه دختر خويلد را خواستگارى كرده و از جهت مهر چه اكنون و چه در آينده از دارايى من فلان و فلان مبلغ خواهد پرداخت . به خدا سوگند كه او را از اين پس آوازهاى عظيم باشد و كارى بزرگ در پيشش افتد » رسول خدا ( ص ) در اين هنگام بيست و پنج سال داشت و اين پانزده سال بعد از نبرد فجار بود .
پيامبر سى و پنج ساله بود كه در بناى كعبه حاضر شد ، همه قريش براى خراب كردن و
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 392
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٩٢