انصار را در دل اندوهى پديد آمد و گفتند : شمشيرهاى ما خونهايشان را مىريزد و غنائم ما ميان آنان تقسيم مىگردد . اينان پنداشته بودند كه رسول خدا ( ص ) اكنون كه شهر خود را گشوده است و قومش به او گرويدهاند ، در آنجا خواهد ماند و از آنان بىنياز خواهد شد . انصار اين سخنان را از بعضى منافقين شنيده بودند . چون خبر به پيامبر ( ص ) رسيد آنان را جمع كرد و گفت :
اى گروه انصار ، چه سخنى است كه از شما به من رسيده ؟ آنان سخن تصديق كردند . رسول خدا ( ص ) گفت : آيا شما گمراه نبوديد ، خداوند به وسيلهء من راه هدايت را به شما نمود ؟ آيا شما بينوا نبوديد خداوند شما را توانگر ساخت ؟ آيا شما پراكنده نبوديد خداوند شما را از پراكندگى برهانيد ؟ گفتند : احسان خداوند و پيامبر او ، از همه افزون است . رسول خدا ( ص ) گفت : اگر خواهيد بگوييد ، تو نزد ما آمدى در حالى كه مطرود قوم خود بودى و ما تو را مأوى داديم ، ديگران تو را دروغگو مىخواندند ، ما تو را تصديق كرديم . ولى من به خدا سوگند ، قلوب مردانى را به دين مهربان مىكنم و حال آنكه ديگران نزد من محبوبترند .
آيا خشنود نمىشويد كه مردم ديگر همراه با گوسفند و شتر باز گردند و شما همراه با رسول خدا باز گرديد . سوگند به خدا اگر هجرت نمىبود من مردى از انصار مىبودم . مردم جامه رويين هستند و شما جامه زيرين . اگر مردم به دستههايى تقسيم گردند ، من با آن دسته خواهم رفت كه انصار باشند . انصار شادمان شدند و همراه رسول خدا ( ص ) به يثرب آمدند . و همواره در ميان آنان بود تا آنگاه كه خداوند جانش بگرفت .
در روز وفات رسول خدا ( ص ) انصار در سقيفهء بنى ساعدة بن كعب گرد آمدند و خزرج مردم را به بيعت با سعد بن عباده فرا خواندند و به قريش گفتند از ما اميرى و از شما هم اميرى ، زيرا آنان بودند كه به يارى رسول خدا ( ص ) برخاسته بودند و اينك نمىخواستند كه همه فرمانروايى يا قسمتى از آن ، مهاجران را باشد . اما مهاجران سرباز زدند و وصيت پيامبر را به يادشان آوردند كه در آخرين خطبهء خود گفت : شما را به انصار سفارش مىكنم اينان ياوران و رازداران من هستند ، آنان وظيفهاى را كه بر عهده داشتند ادا كردند ، اكنون اين شما هستيد كه بايد وظيفهاى را كه نسبت به آنان به عهده داريد ، ادا كنيد . به شما وصيت مىكنم به نيكوكارشان پاداش نيك دهيد و از گناه خطاكارشان درگذريد . پس اگر فرمانروايى از آن شما بود ، سفارش شما را به مهاجران نمىكرد . در اين حال بشير بن سعد بن ثعلبة بن خلاس بن زيد بن مالك بن الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج بن الحارث بن الخزرج برخاست و با ابو بكر بيعت كرد . پس حباب بن المنذر بن الجموح بن حرام بن كعب بن غانم سلمة بن سعد برخاست و او را سرزنش كرد . بشير گفت : نه ، به خدا سوگند نمىخواستم كه با قومى كه خدا حق را به آنان داده است ، نزاع كنم . چون اوس ، بشير بن سعد را ديدند كه بيعت نمود ، آنان نيز كه نمىخواستند فرمانروايى به خزرج رسد ، برخاستند و با ابو بكر بيعت كردند .
سعد اندوهگين شد و از بيعت با ابو بكر سرباز زد و به شام رفت و در آنجا بماند تا درگذشت .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 342
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٤٢