شد و پاى در بلاد شام و جزيره نهاد و شهرهايشان را كه پيش از اين كسرى به هنگام فتح ارمينيه گرفته بود ، به تصرف درآورد و به موصل رسيد . ايرانيان به سردارى مرزبان با او رو به رو شدند . شكست خوردند و مرزبان كشته شد . ابرويز از مدائن بگريخت و هراكليوس بر ذخائر شاهى دست يافت . شيرويه پسر كسرى در حبس بود ، شهربراز و يارانش او را بيرون آوردند و بر تخت پادشاهى نشاندند . و با هراكليوس پيمان صلح بستند . هراكليوس به آمد ، بازگشت ولى برادرش تداوس را بر جزيره و شام گماشته بود . پس به رها رفت و نصاراى يعقوبى را به مذهب خود كه ترك آن را ناخوش مىداشتند باز گردانيد و يك سال تمام در آنجا بماند .
ديگران جز ابن عميد آوردهاند كه : در اواخر سال ششم ميلادى پيامبر ( ص ) نامهء خود را از مدينه با دحيهء كلبى ، نزد هراكليوس فرستاد و او را به اسلام خواند . نص نامهء او چنان كه در صحيح بخارى آمده است ، چنين است :
بسم اللّه الرحمان الرحيم .
من محمد ، رسول اللّه الى هرقل عظيم الروم .
سلام على من اتبع الهدى . اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام . اسلم تسلم يؤتك اللّه اجرك مرتين . فان توليت فان عليك اثم الاريسيين . و يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الا للّه و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون .
چون نامه به او رسيد ، همهء قريش را كه در كشورش بود گرد آورد و از آنان پرسيد كدام يك از شما به نسب به محمد نزديكتر است . همه به ابو سفيان بن حرب اشارت كردند . پس ايشان را گفت من در باب اين مرد از او پرسشهايى مىكنم . به پاسخهاى او گوش فرا دهيد .
سپس از ابو سفيان از چيزهايى پرسيد كه هر پيامبرى بايد بدان صفتها موصوف باشد يا از آن صفتها منزه . و قيصر اين چيزها را مىدانست . ابو سفيان همه سؤالهايش را پاسخ گفت .
هراكليوس دانست كه او لا محاله پيامبر است . قيصر علاوه بر اين ستاره شناس بود و در علم نجوم نظر مىكرد و از قران ستارگان كه پيش از پديد آمدن يك دين ، ظاهر مىشود پى برد كه در عرب دينى پديد مىآيد . پس به نبوت او و صحت مدعايش ، چنان كه بخارى در صحيح خود آورده است ، يقين كرد .
پيامبر ( ص ) نامهاى هم به حارث بن ابى شمر غسانى پادشاه غسان نوشت ، او در بلقاء از سرزمين شام بود و از سوى قيصر ، كارهاى عرب به دست او بود . پيامبر ( ص ) اين نامه را به دست شجاع بن وهب الاسدى فرستاد و حارث را به اسلام دعوت كرد . شجاع گويد : چون نزد او رفتم ، او در غوطهء دمشق بود و براى قيصر كه مىخواست از حمص به ايليا برود ، غذايى آماده مىكرد و چندى به من نپرداخت . تا آنكه روزى مرا فرا خواند و در نامهام نگريست و گفت : كيست كه مىخواهد پادشاهى مرا ، از من بگيرد ؟ من بر سر او خواهم تاخت اگرچه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 261
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٦١