تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
به عامل خود در بحرين در باب ايشان نامه نوشت ، او بر راهزنان سخت مىگرفت ، و دست و پاى ايشان مىبريد ، تا آنجا كه او را المكعبر [ 1 ] مىگفتند . او بر ايشان والى تعبيه كرد و منادى در احياء بنى تميم ندا داد كه امير در قلعهء مشقر [ 2 ] طعام پخش مىكند . بنى تميم به طمع گرفتن بهرهء خويش ، به قلعه وارد شدند . اما او به ناگاه آنان را فرو گرفت . مردان را كشت و پسران را اخته كرد . هداياى ديگرى ، از سرزمين حجاز مىآمد ، مردى از بنى كنانه عهده‌دار گذراندن آن از باديه بود . قبيلهء قيس به كاروان دست تجاوز گشود و آن مرد كنانى را كشتند و هدايا برگرفتند . پس بدين سبب ميان قيس و كنانه فتنه برخاست و جنگ فجار را كه بيست سال مدت گرفت ، پديد آورد رسول خدا ( ص ) كه هنوز خردسال بود در اين جنگ حاضر بود و براى عموهاى خود تير مىآورد . انوشيروان در سال چهل و هشتم پادشاهىاش بمرد و پسرش هرمز جانشين او شد . هشام مىگويد : هرمز پادشاهى عادل بود چنان كه در مرافعه‌اى ميان او و يكى از خواجه سرايان حق را به او داد . خاندان مادرىاش ترك بودند . اما با وجود اين دادگرى ، اشراف و علما را مىكشت . شابه [ 3 ] پادشاه ترك به سوى او لشكر كشيد با سيصد هزار مرد جنگى . هرمز براى نبرد با آنان راهى هرات و بادغيس شد . پادشاه روم فرصت غنيمت شمرد و به اطراف عراق سپاه آورد و پادشاه خزر به باب الابواب و اعراب بر سواحل فرات پس در همه جا شورش و غارت پديد آمد و دشمنان از هر سو او را در ميان گرفتند . او سردار خود بهرام ( چوبين ) را براى مقابله با تركان فرستاد و خود در ناحيه‌اى از خراسان ميان هرات و بادغيس درنگ كرد . بهرام با تركان جنگيد و شابه پادشاهشان با تيرى كه بر او آمد كشته شد . لشكرگاه او را به غارت برد و كشتار كرد و همچنان در مكان خود ببود . برموذه [ 4 ] پسر شابه [ 5 ] با سپاهى از تركان حمله آورد ، بهرام او را بشكست و در دژى به محاصره افكند تا تسليم شد . او را به اسارت نزد هرمز فرستاد و اموال و جواهر و ظروف و سلاح و ديگر متاع‌ها هر چه به غنيمت گرفته بود ، با او بفرستاد . گويند دويست و پنجاه هزار بار بود . هرمز بدين پيروزى بهرام را عزيز داشت و اين امر سبب رشگ ديگر دولتمردان شد و در باب او سعايت كردند . خبر به بهرام رسيد ، بر جان خود بيمناك شد . در نهان با برخى از مرزبانان كه با او يك دل بودند همدست شده ، هرمز را خلع كردند و پسرش پرويز [ 6 ] را پادشاه خواندند . ديگر دولتمردان نيز با ايشان همرأى گشتند . پرويز از بيم پدر به آذربايجان پيوست ، در آنجا مرز - بانان و اسپهبدان گردش را گرفتند و به پادشاهىاش برداشتند . در مداين اشراف و بزرگان و نيز بندويه [ 7 ] و بسطام ، دائى پرويز ، هرمز را گرفتند و از سلطنت خلع كرده و به زندان افكندند ،
هامش
[ ( 1 ) ] المكفر . [ ( 2 ) ] مشعر . [ ( 3 ) ] شبابه . [ ( 4 ) ] برمومه . [ ( 5 ) ] شبانه . [ ( 6 ) ] ابرويز . [ ( 7 ) ] تفذويه .