تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
آن را در هيكل اصطخر بنهاد و هيربدان را بر او گماشت و عامه را از آموختن آن منع نمود . مسعودى گويد : آن كتاب را بستاه [ 1 ] مىگفتند و آن كتاب زمزمه است و مدار آن بر شصت حرف از حروف الفبا است و زرادشت آن را تفسير كرد و آن تفسير را زند ناميدند . بار ديگر آن تفسير را تفسير نمود و پازند [ 2 ] ناميد . و اين واژه است كه عرب آن را زنديق گويد . اين كتاب را سه بخش است : بخشى در اخبار امت‌هاى گذشته ، و بخشى در حوادث آينده و بخشى در نواميس و شرايع . چون مشرق قبله است و نماز به هنگام برآمدن آفتاب و در نيمروز و غروب خوانده شود و آن را سجده‌ها و دعاهاست . زرادشت آتشكده‌هايى را كه منوشهر خاموش كرده بود ، از نو برافروخت . و براى امت خود دو عيد معين كرد ، يكى نوروز در اعتدال ربيعى و ديگر مهرگان در اعتدال خريفى . و از اين گونه نواميس - چون نخستين پادشاهى ايرانيان برافتاد ، اسكندر آتش در اين كتابها زد و چون اردشير آمد ، ايرانيان به خواندن يك سوره از آن كه استا [ 3 ] ناميده مىشد گردآمدند . مسعودى گويد : بشتاسب در سال سى و پنجم پيامبرى زردشت به او ايمان آورد . بشتاسب جاماسب دانا را كه از مردم آذربايجان بود ، جانشين زرادشت ساخت و او نخستين مؤبد در ميان ايرانيان است . طبرى گويد : بشتاسب با ارجاسپ [ 4 ] پادشاه ترك مصالحه كرده بود ، بدين شرط كه مركب او بر در سراى ارجاسپ چون مركب ديگر رؤساء ايستاده باشد . زرادشت او را از اين كار بازداشت و از فتنهء ترك آگاهش ساخت . بشتاسب كس فرستاد تا مركب و كسى را كه موكل بر آن بود ، بازآورند . خبر به پادشاه ترك رسيد سرزنش و تهديد آغاز كرد و از او خواست كه زرادشت را به نزد او بفرستد و گر نه خود تنبيهش كند . بشتاسب جوابى سخت داد و او را به نبرد فرا خواند . جنگ درگرفت و زرين [ 5 ] پسر بشتاسب كشته شد ولى سپاه ترك بشكست و ايرانيان كشتار بسيار كردند و بيدرفش [ 6 ] جادوگر ترك كشته شد و بشتاسب به بلخ بازگشت . پس عليه پسرش اسفنديار سعايت كردند . او را به زندان افكند و بند بر نهاد و خود در كوهى در ناحيهء كرمان و سجستان عزلت اختيار كرد و به عبادت و جستجو در دين پرداخت . و لهراسب پدر خود را كه پير و ناتوان شده بود ، به جاى خود نهاد و همهء خزاين و اموال خويش را به زنش سپرد . در اين احوال خرزاسف [ 7 ] بر سر او لشكر كشيد و نخست برادر خود جوهرمز [ 8 ] را با جماعتى از تركان روانه داشت . و اين جوهرمز نامزد پادشاهى بود . او بر بلخ مستولى شد و كشتار بسيار كرد و لهراسب [ 9 ] را كشت و اموالشان را به غنيمت برد و آتشكده‌ها را ويران نمود و خمانى [ 10 ] دختر بشتاسب و خواهر او را به اسارت برد . از جمله غنايم ، علم بزرگى بود كه آن
هامش
[ ( 1 ) ] نستاه . [ ( 2 ) ] زيديه . [ ( 3 ) ] اسبا . [ ( 4 ) ] ارجاماسب . [ ( 5 ) ] رزين . شاهنامه : زرير . [ ( 6 ) ] قيدوشق . [ ( 7 ) ] خداراسف . [ ( 8 ) ] جور . [ ( 9 ) ] كيهراسف . [ ( 10 ) ] حمايى . شاهنامه : هماى .