و ذلك لان القطع لما كان من الصفات الحقيقية ذات الاضافة و لذا كان العلم نورا لنفسه و نورا لغيره صح ان يؤخذ فيه بما هو صفة خاصة و حالة مخصوصة بالغاء جهة كشفه .
شرح
شده است دليل ديگر مثل بينه و ساير امارات جاى علم را نمىگيرد و اگر بنحو طريقيت و كاشفيت گرفته شده است ظن در آنها حجيت دارد مثل ساير ركعات و از موارد قطع كه تمام موضوع مىباشد على نحو موضوعيت نه طريقيت قطع در تصرف ملك غير مىباشد كه متصرف آن معذور مىباشد و جزء موضوع مثل قوله عليه السّلام در باب شهادت اشاره فرموده بشمس مثل هذا فاشهدا و اودع كه ظاهر آن علم جزء موضوع شهادت است على نحو صفتيت كما لا يخفى
قوله و ذلك لان القطع لما كان الخ مخفى نماند كه صفات دو قسم داريم صفات حقيقيه و صفات انتزاعيهء اعتباريه نظير فوقيّت و تحتيت و زوجيت و غيره و صفات حقيقيه ايضا دو قسم مىشود يك قسم از آن احتياج به يك طرف دارد نظير قوت و ضعف و شجاعت و جبن و قسم ديگر احتياج به دو طرف دارد نظير علم و قدرت كه احتياج بمعلوم و مقدور ايضا دارد و چون علم از صفات حقيقيهايست كه ذات اضافه است و علم نور است لنفسه و نور است لغيره از اين جهت كه دو طرف دارد صحيح است كه در موضوعى گرفته شود بما هو صفة خاصة كه از طرف قاطع در نظر گرفته شود اين علم و حالت مخصوصى است براى قاطع و الغاء جهت كشف آن شود يعنى جهت طريقيت آن را در نظر نداشته باشيم .
و حاصل آنكه قطع نظير نسبت بين زيد قائم هست كه يك مرتبه طرف نسبت كه بزيد هست ملاحظه مىشود و مرتبهء ديگر طرفى كه نسبت بقائم هست پس قطع در جائى كه موضوع مىشود يا باعتبار قاطع است يا به اعتبار مقطوع از اين جهت دو