فانقدح بذلك ان المراد بتعلق الاوامر بالطبائع دون الافراد انها بوجودها السعى بما هو وجودها قبالا لخصوص الوجود متعلقة للطلب لا انها بما هى هى كانت متعلقة له كما ربما يتوهم فانها كذلك ليست الا هى نعم هى كذلك تكون متعلقة للامر فانه طلب الوجود فافهم .
دفع و هم لا يخفى ان كون وجود الطبيعة او الفرد متعلقا للطلب
شرح
يا غير در چه ظرفى باشد يا غير آنها تمامى اين خصوصيات از مورد غرض مولى خارج است و آنچه كه مورد غرض مولى است طبيعت ماء است و خصوصيات هيچ دخيل در غرض نيست و آن نفس طبيعت كه وجود وسيعى دارد آن طبيعت تمام مطلوب مولى است اگرچه اين وجود اين طبيعت در خارج منفك نمىشود از اين خصوصياتى كه بيان كرديم .
قوله : فانقدح بذلك الخ پس ظاهر شد ببيانات ما كه متعلقات اوامر طبايع مىباشند بدون افراد و اينكه آن طبيعت بوجود وسيع آن مطلوب مولى است مقابل آنهائى كه مىگويند متعلق اوامر افراد مىباشند و از مطالب گذشتهء ما معلوم مىشود كه امر روى نفس طبيعت نرفته بلكه ايجاد طبيعت متعلق امر است چون طبيعت بما هى طبيعت ابدا متعلق غرضى واقع نمىشود كما اينكه بعضى توهم كردهاند يعنى هر شىء در عالم يا وجود آن مطلوب است يا عدم آن و اگر وجود و عدم را از آن برداريم ذات آن هيچ مطلوبيت ندارد چون مصالح و مفاسد تماما بر وجود شىء مترتب است بله نفس طبيعت متعلق طلب است به اين معنا كه وجود طبيعت را طلب مىكنيد كما لا يخفى
قوله دفع وهم الخ توهمى شده است كه اين طلب آيا عارض مىشود بر طبيعت موجوده