اوست .
و صورة دوم اينكه در صورة اعتذار از خلل است يعنى براى عذر آوردن مثلا مولائى امر مىكند به انجام كارى درحالىكه اراده برآن كار ندارد و فقط غرض او بر اينكه عذر داشته باشند از عبدش كه بر تأديب او عذر داشته باشد كه اشاعره مىگويند در اين دو صورت طلب هست ولى اراده نيست و در اين موارد گفته شده است كه كلام نفسى هست ولى اراده حقيقى نيست .
قوله : فانه كما لا ارادة الخ جواب اينكه همانطورىكه اراده نيست حقيقة در اين دو مثال طلب حقيقى هم نيست همچنين در اين دو مثال و فقط چيزى كه هست در اين دو مثال همان طلب انشائى ايقاعى است كه پيدا مىشود از مدلول و معناى صيغه امر يا ماده امر يا از خود لفظ طلب و در استدلال بر مغايرة ظاهر نشده است و ظاهر هم نكردهاند كه طلب انشائى با اراده انشائى مغايرة داشته باشند .
قوله : و بالجملة الخ و حاصل آنكه آنچه كه دليل اشاعره دربر دارد اينست كه انفكاك و جدائى مىاندازد بين اراده حقيقيه و طلب انشائى كه اين طلب پيدا مىشود به صيغه امر كه كاشف است از مغايرة اراده حقيقى با طلب انشائى و ما هم ناچاريم كه قبول كنيم اين حرف را و قبلا گذشت كه اينها مغايرة دارند با همديگر اما اين دليل اشاعرة بر مغايرة طلب و اراده ضرر نمىزند به دعواى اتحاد ما كه گفتيم طلب و اراده متحد هستند با هم در مفهوم و وجود حقيقى و انشائى چونكه مكان اراده حقيقى با طلب انشائى مغايرة دارد و يكى نيست .
شرح فارسى كفاية الاصول مرحوم آخوند خراسانى — صفحة 238
مساهمون: محمدحسين نجفى دولت آبادى اصفهانى
ص٢٣٨