تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فارسى كفاية الاصول مرحوم آخوند خراسانى — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
ثانيها قد عرفت انه لا وجه لتخصيص النزاع ببعض المشتقات الجارية على الذوات الا انه ربما يشكل بعدم امكان جريانه فى اسم الزمان لان الذات فيه و هى الزمان بنفسه ينقض و ينصرم فكيف يمكن ان يقع النزاع فى ان الوصف الجارى عليه حقيقة فى خصوص المتلبس بالمبدا فى الحال او فيما يعم المتلبس به فى المضي و يمكن حل الاشكال بان انحصار مفهوم
شرح
نزاع ما در آنجائى است كه ذات يا ذاتيات باقى باشد و صفت آنها رفته باشد نه خود ذات برود يا بعضى ذاتيات آنها مثل انسانى كه انسانيت او برود و خاك بشود يا كلبى كه در نمك‌زار نمك بشود اگرچه ماده و هيولاى او باقيست ولى چون حقيقت او از بين رفته است و حقيقت هر شيئى بصورة نوعيه اوست و چون صورة نوعيه او تبديل شد و شيئى ديگر شد در اين موارد محل نزاع ما نيست چون حقيقت عوض شده است نه اينكه حقيقت باقى است و صفت او رفته باشد مثل زوجيت و رقيت .

[ در اشكال در اسم زمان كه ذات منقضى است ]

قوله : ثانيها قد عرفت الخ بتحقيق شناختى كه وجهى نيست بر اينكه نزاع مختص بشود ببعض مشتقات كه جارى است بر ذوات چونكه گفتيم هرچه كه از ذات گرفته شده باشد و آن ذات داراى صفتى از عرض يا عرضى باشد او مشتق و محل نزاع ماست . ولى اشكال مىشود در اسم زمان چون در اسم زمان ذات او كه زمان باشد آن به آن منقضى مىشود و ما گفتيم صفت او برود ولى ذات او باقى بماند در اينجا كه ذات او رفته است چطور ممكن است كه واقع بشود نزاع در اينكه وصفى كه جارى است بر ذات حقيقت است در خصوص متلبس به مبدأ يا عام و شامل ذاتى كه منقضى شده از آن مبدأ مىشود