تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
زن گفت : فردا ان شاء اللّه خواهى يافت . روز سوّم به ساحل دريا رفت ، ناگاه ديد مردى شكار ماهى مىكند ، به او گفت : راضى مىشوى من در شكار كردن تو را مدد كنم و مزدى به من بدهى ؟ صيّاد گفت : بلى ، سليمان صيّاد را مدد كرد ، چون فارغ شدند ، صيّاد دو ماهى به عنوان مزد به حضرت داد . سليمان ماهى را گرفت و خدا را حمد كرد ، شكم يكى از آن‌ها را كه شكافت ، انگشترى در ميان شكم او يافت . انگشتر را گرفت ، ميان جامهء خود بست و خدا را شكر كرد ، ماهىها را پاكيزه نمود و به خانه آورد . زنش بسيار شاد شد و گفت : مىخواهم پدر و مادرم را بطلبى تا بدانند تو كسب كرده‌اى . چون ايشان را طلبيد و از آن ماهى تناول كردند ، سليمان به ايشان گفت : آيا مرا مىشناسيد ؟ گفتند : نه ، و اللّه تو را نمىشناسيم ، امّا بهتر از تو كسى را نديده‌ايم . آن‌گاه انگشتر خود را كه در شكم ماهى يافته بود ، بيرون آورد و در دست كرد ، در همان ساعت مرغان و جنّيان همه گرد او آمدند ، باد در فرمان او شد و پادشاهىاش ظاهر گشت . زن و پدر و مادر او را برداشت و به بلاد اصطخر آورد ، شيعيان او از اطراف عالم نزدش جمع شدند ، از شدّت‌هايى كه در ايّام غيبت آن حضرت به ايشان روى داده بود ، شاد شدند و فرج يافتند . مدّتى پادشاهى كرد ، چون هنگام وفاتش شد ، آصف پسر برخيا را به امر الهى وصىّ خود گرداند ، شيعيان پيوسته نزد آصف مىآمدند و مسايل دين خود را از او اخذ مىنمودند ، پس خدا ، آصف را به غيبت طولانى از ميان ايشان غايب گردانيد و باز براى شيعيان ظاهر شد و مدّتى در ميان ايشان ماند ، سپس با ايشان وداع كرد ، ايشان به او گفتند : ديگر كجا تو را ببينيم ؟ فرمود : نزد صراط در قيامت . از ايشان غايب گرديد و به سبب غايب شدن او ، بليّه بر بنى اسراييل ، سخت و بختنصر بر ايشان مستولى شد و نسبت به ايشان كرد آن‌چه كرد .