گفتيد : اين خون برادر ماست . نوبت ديگر ، بر صاع دست زده ، گفت ؛ مىگويد : به پدر خويش دروغى گفتيد و هنوز گرفتار آن دروغ هستيد ، خدا هنوز از شما درنگذشته ، بار ديگر ، بر صاع دست زده ، گفت : صاع مىگويد : برادر خويش را فروختيد ، قبالهاى نوشته ، نامههاى خود را بر آن ثبت كرديد و به مشترى برادر خود داديد .
چون برادران اين نوع سخنان را استماع نمودند ، ترسيدند و گفتند : ايّها العزيز ! اين صاع ، دروغ مىگويد و از اين جمله كه ذكر شد ، همين پيراهن بيان واقع بوده است .
يوسف غضبناك شده ، فرمود : صاع من ، هرگز دروغ نگفته ، شما به او نسبت دروغ مىدهيد و پنداريد همه ، همچون شما منسوب به دروغاند ! آنگاه بار ديگر بر صاع دست زده ، گفت : صاع مىگويد : آن خط در خزانهء تو است ، اكنون اگر خواهيد ، بفرمايم تا قباله را بياورند .
گفتند : بلى ، آنگاه يوسف قباله را حاضر گرداند ، چون خطّ خود را ديدند ، شناختند و لكن از غايت خجالت ، انكار كردند و گفتند : اين خطّ ما نيست و ما از اين واقعه خبر نداريم .
يوسف به بنيامين فرمود : تو خطّ ايشان را مىشناسى ، ببين خطّ ايشان است يا نه ؟
بنيامين ديد و گفت : خطّ ايشان است . دانستند كه براى افكار هيچرويى نمانده ، مقرّ آمدند . امّا گفتند : اين ، يوسفى كه برادر ما بود ، نيست ، بلكه ما كنيزكزادهاى يوسف نام داشتيم كه او را به مالك فروخته بوديم و اين حجّت به نام او مرقوم است .
يوسف باز از بنيامين سؤال كرد : آيا اين قوم كنيزك بچّهاى يوسف نام داشتهاند ؟
گفت : نه ، هرگز در خاندان ما كنيزكزادهاى به اين نام نمىبود . اى عزيز ! صاع تو راستگو است ، نوبت ديگر از وى سؤال كن كه اين برادر در حيات است يا نه ؟ يوسف بر صاع دست زده ، فرمود : زنده است و تو او را ببينى .
باز بنيامين به عزيز التماس نموده ، از اين صاع بپرس چه كسى او را دزديده ؟ يوسف بار ديگر بر صاع دست نهاد و گفت : صاع خشمآلود است و چنين مىگويد : از من چه مىپرسى كه چه كسى تو را دزديده ؟ چون ديدى كه از بارگه مرا بيرون آوردند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 462
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٦٢