كردند ، حدقه گشت و بينا شد . ملك متعجّب شد .
شمعون گفت : اى ملك ! ما نيز از اين خدايان بخواهيم همين كار را بكنند .
ملك آهسته گفت : اى شمعون ! تو نمىدانى ايشان نمىشنوند ، نمىبينند و بر هيچ چيز قدرت ندارند .
شمعون بار ديگر گفت : اى جوانان ! خداى شما ديگرچه مىتواند انجام دهد ؟
گفتند : مرده را زنده مىگرداند .
شمعون گفت : اگر خداى شما چنين كند ، ما همه به وى مىگرويم .
گفتند : خداى ما بر همهچيز قادر است .
ملك گفت : هفت روز است پسر دهقان من وفات كرده ولى او را دفن نكردهاند ، به جهت آنكه انتظار پدرش مىكشند تا بيايد و او را دفن كند ، او را زنده كنيد و گفتهاند :
پسر ملك بود كه هفت روز از موتش گذشته بود ؛ او را حاضر كردند ، از حال خود گرديده ، متعفّن و متغيّر شده ، شمعون در خفيّه دعا كرد ، دو رسول ديگر نيز به تبع شمعون از خدا خواستند ، فى الحال زنده شد ، برخاست و گفت : اى قوم ! نيز از خدا بترسيد و به او ايمان آريد ! در اين هفت روز مرا به هفت طبقهء آتش برده ، عذاب نمودهاند ، امروز در آسمان بگشودند ؛ ديدم جوانى نيكوصورت اين سه نفر را شفاعت مىكرد .
گفتند : اين سه نفر كيستند ؟
گفت : شمعون وصىّ عيسى و دو تا از حواريّان او و جوانى كه براى ايشان دعا مىكرد ، عيسى بود .
عيّاشى قصّهء مذكور را به اسناد خود از ثمالى و او از امام محمد باقر و جعفر صادق عليهما السّلام نقل نموده و به اين منتهى ساخته كه ميّت ، پسر مالك انطاكيه بود كه بعد از دفنش ، به دعاى هردو رسول زنده شد ، برخاست ، خاك از سرش مىريخت و مىدويد .
ملك در عقبش مسارعت نمود ، چون به او رسيد ، گفت : اى فرزند ! حال تو چيست ؟
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 632
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٣٢