تكذيب كردند و به زندان محبوس ساختند .
فَعَزَّزْنا
« 1 » ؛ پس ما ايشان را غالب گردانديم ، حفص به تشديد مىخواند ؛ يعنى آن هردو را قوت داديم ، بثالث ؛ سوّمى ؛ يعنى شمعون الصفا را فرستاديم و ترك ذكر مفعول به جهت آن است كه غرض بيان معزّزبه است و گفتهاند معزّزبه سلوم يا بولس بود ، امّا اصحّ آن است كه شمعون بود كه عقب ايشان آمد ، با پادشاه اختلاط نمود و مقرّب درگاه شد .
آوردهاند ؛ او با ملك به بتخانه مىآمد و خدا را سجده مىكرد ؛ مردم مىپنداشتند ملك بت مىپرستد . ملك بر او اعتماد تمام كرد و بدون مشاورهء وى به هيچ امرى اقدام نمىنمود . روزى از پادشاه پرسيد : اى ملك ! شنيدهام دو مرد را حبس نمودهاى به جهت آنكه دعوى دين ديگر مىكنند و مردم را از اين دين منع مىنمايند .
گفت : آرى .
شمعون از روى تعجّب گفت : اى ملك ! بفرما ايشان را حاضر كنند كه گفتارشان عجيب است . ملك به احضارشان امر كرد . چون ايشان شمعون را نزد ملك ديدند ، خوشحال شدند و دليروار نشستند . شمعون از ايشان پرسيد : شما كيستيد ؟
گفتند : ما رسولان رسول خداييم ؟
شمعون گفت : به چه كار آمدهايد ؟
گفتند : آمدهايم تا ملك و قوم او را از عبادت اصنام بازداشته ، به عبادت كسى كه آفريدگار زمين و آسمان است ، ترغيب كنيم .
گفت : براى اين بيّنه و حجّتى داريد ؟
گفتند : نبرء الأكمه و الأبرص و نشفى المرضى بإذن اللّه ؛ ابرص و اكمه و جميع امراض را به فرمان خدا خوب مىكنيم . ملك فرمود اكمهاى حاضر ساختند ، كودكى كه چشم وى مساوى پيشانىاش بود .
ملك فرمود : به خداى خود بگوييد او را بينا سازد . ايشان دعا كردند ، فى الحال هر دو چشم او شكافته شد ، بعد از آن ، دو مهره از گل ساختند ، در آن موضع نهادند و دعا
هامش
( 1 ) . سوره يس ، آيه 14 .