دوّم : داعيهء شهوت كه ثمرهء هواست .
سوّم : تكاپوى حرص كه عادت آب است .
چهارم : تيرگى امساك كه صفت خاك است .
آوردهاند : در روزگار سليمان - على نبيّنا و عليه السلام - مردى ، بلبلى خريد ، آن را در قفس كرده ، به تربيتش اشتغال نمود ، آن را به آب و علف پرورش مىداد تا به آوازش ، مستأنس شود . روزى مرغى از ابناى جنس او آمد ، بر قفسش نشست و چيزى در قفس فروگفت . مرغ ديگر بانگ نكرد ، صاحبش قفس را برداشت ، نزد سليمان آورد و حال مرغ را معروض داشت .
سليمان قفس را برداشت و به مرغ گفت : چرا بانگ نمىكنى ؟
گفت : يا نبىّ اللّه ! من مرغى بودم كه هرگز دانهء صيّاد نديده بودم ؛ روزى صيّادى بر گذرگاه من دامى افكند و دانهاى چند در آن افشاند ، من چشم حرص باز كردم و دانه را ديدم ، هرچند ديدهء بصيرت مرا منع مىكرد ، چشم حرصم از آن ممتنع نمىشد ، آخر به طمع و حرص ، هنوز منقارم به دانه نرسيده ، در دام بلا افتادم و پايم بستهء دام شد . صيّاد مرا گرفت و از جفت و بچّه جدا كرد ، اين مرد مرا خريد و در زندان قفس محبوس ساخت ، من از سر درد ، نالهء جانسوز مىكردم و او از سر غفلت ، سماع مىكرد . مرغى آمد و گفت : اى بيچاره ! چهقدر ناله كنى ؟ سبب حبس تو همين ناله است . من عهد كردم تا در اين زندان باشم ، ناله نكنم .
سليمان خنديد و به آن مرد گفت : اين مرغ مىگويد تا در اين زندان باشم ، ناله نكنم .
مرد در قفس را گشود ، آن مرغ را رها كرد و گفت : من آن را براى آواز دلپذيرش نگه داشتم ، چون آواز نكند ، آن را كجا برم .
پس اى عزيز ! به دام آمدن ، مثل تو است كه به دام حرصوآز گرفتار شدهاى و اينكه در قفس آواز مىكرد و صاحبش به آن خرسند بود ؛ تربيتش مىكرد و چون ترك آواز كرد ، او را بينداخت ، مثل تو است ، چون مرغ خوشالحان اويى و اين بدن ؛ قفس تو است ، تو را براى ناله و زارى در زندان بدن كرده ، اگر در اين قفس ناله نكنى ، تو را به
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 624
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٢٤