تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
خانه جمع شده ، آن را آتش زدند . در آن حال از پشت در بيرون آمدم ، خطاب كرده ، گفتم : اى عمر ! واى بر تو ! اين چه جرأتى است كه بر خدا و رسولش صلّى اللّه عليه و إله مىكنى ! آيا مىخواهى نسل پيغمبر را از دنيا ، قطع و فانى گردانى و نور خدا را خاموش كنى ، حال آن‌كه خدا تمام‌كنندهء نور خود است ؟ چون اين سخن را شنيد ، خشمناك گرديد ، به من گفت : اى فاطمه ! ساكت شو ! زيرا محمد حاضر نيست ، ملايكه از جانب خدا امرونهى به او نمىآورند و على مانند يكى از مسلمانان است ؛ يعنى فضيلت و زيادتى بر ديگران ندارد . يكى از اين دو امر را اختيار كن يا بيرون آيد و با ابو بكر بيعت كند يا اين‌كه همهء شما را مىسوزانيم . آن‌گاه با گريه‌وزارى به درگاه خداوند كردگار عرضه داشتم : اللّهم إليك نشكو فقد نبيّك و رسولك و صفيّك و ارتداد امّته علينا و منعهم ايانا حقّنا الّذى جعلته لنا في كتابك المنزل على نبيّك المرسل ؛ پروردگارا ! از فقدان و نبودن نبىّ ، رسول و برگزيده‌ات به تو شكايت مىكنيم و از اين‌كه امّت ، سخنان ما را بر روى ما ، ردّ و ما را از حقّ منع نمودند ؛ آن‌چنان حقّى كه آن را در كتاب خود به پيغمبرت نازل گرداندى و براى ما قرار دادى . عمر گفت : اى فاطمه ! اين سخنان احمقانهء زنانه را بگذار ، زيرا هيچ نشده خداى تعالى نبوّت و خلافت را در يك خاندان جمع نموده باشد . در آن اثنا در خانه آتش گرفت و قنفذ براى گشودن آن به اندرون خانه دست دراز كرد ، عمر به بازوى من تازيانه زد و بازويم مانند دملج سياه شد - آن بازوبند سياهى است كه زنان به بازو مىبندند - در را با پايش چنان زد كه به شكمم خورد و محسن را كه شش‌ماهه بود ، سقط نمود . عمر ، قنفذ و خالد بن وليد به درون خانه هجوم آوردند ، رويم را واكردم ، طورى كه گوشواره‌هايم از زير چارقد نمايان شد ، با آواز بلند گريه مىكردم و مىگفتم : وا ابتاه ! وا رسول اللّه ! دخترت فاطمه را تكذيب مىكنند ، مىزنند و بچّهء او را در شكمش مىكشند .