آن مال برطبق واقع بوده ؛ يعنى آن اموال بايد از آن اشخاص گرفته شود ، ولى چون تو گرفتهاى ، ذمّهات مشغول شده ، پس بايد ذمّهء خود را برى و فارغ نمايى .
همچنين اگر براى كسانى كه آنها را حدّ و تعزير نمودهاى ، خود را در مقام قصاص بيرون مىآورى تا اگر خواهند تو را قصاص نمايند و اگر خواهند از تو در گذرند ، پس ما هم از تو عفو نموديم و توبهات را قبول كرديم و الّا فلا .
من بعد از استماع اين كلام تهيّهء سفر زيارت عتبات را ديده ، از دزفول به شوشتر « 1 » آمدم و قريب چهارصد مكتوب به كسانى كه حقّ در ذمّهء من داشتند ، فرستادم و در همهء آنها نوشتم كه من در شوشتر اقامه نموده و حاضرم براى وفاى اموالى كه از شما گرفتهام ، چه براى خود و چه آنها را به فقرا دادهام كه آنها را به قدرى كه از مال دنيا مالكم ، ادا نمايم و همچنين براى قصاص شدن حاضرم . چون مكتوبات من به آنها رسيد و از مضامين آنها مطّلع شدند ، تماما بر حالت من رقّت نموده ، گريستند و در جواب مكتوبات من ، برائت و عفو از من را نوشته بودند .
آقاى آقا سيّد محمد هندى مذكور گويد : از جمله چيزهايى كه آقاى آقا سيّد محمد دزفولى مرقوم ، از آن مرد جولا به من خبر داد ، آن است كه گفته : رفيق من به من خبر داد براى احكام شرعيّه نزد ما ، تفاصيلى است كه آنها نزد شما نيست . براى نظر به اجنيّه بدون لذّت و ريبه ، حكمى و نظر كردن با لذّت براى جوانى كه زن ندارد ، حكمى است و براى نظر نمودن كسى كه زن دارد به زن اجنيّه ، حكمى ديگر و براى نظر نمودن شيخ و پيرمرد به آن حكمى است ؛ الى غير ذلك از تفاصيل متصوّر .
ايضا سيّد دزفولى گفته ؛ آن مرد حايك گفت : شبى آن رفيقم كه از رجال الغيب بود ، نزد من آمده ، گفت : امشب قطب ، اراده فرموده با اصحابش به فلان شهر بروند . اگر تو هم مايل ملازمت آن بزرگوار هستى بيا برويم .
آن مرد گفت : من با آنها روانه شدم ، ناگاه ديدم زمين از زير قدمهاى ما به سرعت مىرود ، پيچيده مىشود ، كوهها و درختان نزد ما آمده ، عبور مىنمايند .
هامش
( 1 ) . اصل : ششتر .