خانه بود و پدر و مادرى نداشت و صاحب آن خانه ، او را حضانت و بزرگ كرده بود ؛ براى جوانى كه با ايشان بود آمده بودند . در اثناى خطبه و خواستگارى اظهار نمودند كه اين جوان جديد الاسلام است و رعايت او لازم است . حقير چون اين كلام را شنيدم ، از آن جوان پرسيدم : مگر تو در چه ملّتى بودهاى و سبب اسلام تو چيست ؟
آن شخص گفت : من تركم و زبان فارسى را نمىدانم كه شرح حال خود كنم .
گفتم : من تركى مىدانم و براى كسانى كه نمىدانند ، ترجمه مىكنم .
آن شخص ذكر كرد من از ارامنهء اروميّه بودم كه در قريهاى از قراى آن ساكن بودم كه الحال پدر ، مادر ، برادر ، خواهر و ساير عشيره هم آنجا هستند و صنعت ايشان عمل نجّارى است و در كار نجّارى و آسياسازى ، امتيازى كامل داريم و نزد اهالى آن ولايت ، با اعتبار و اشتهار هستيم . اتفاقا روزى ميان باغى ، درختى قطع كرده بوديم و با شخص ديگر قدّ آن درخت را به وسيلهء ارّهء دو سر ، تخته تخته مىكرديم . آن شخص همراه براى كارى از باغ بيرون رفت و من تنها ماندم .
ناگاه شخصى را ديدم كه نزد من حاضر گرديد ، از جلالت و مهابتى كه در روى او مشاهده كردم ، قهرا او را تعظيم نمودم ؛ گويا خود را مقهور و مغلوب او ديدم .
دست دراز كرده ، فرمود : دست خود را به من بده ، چشم بپوش و چشم بگشا ، تا آن كه به تو بگويم ، دست خود را به او دادم ، چشم برهم نهادم و چيزى احساس نكردم ، مگر آنكه گويا باد تندى وزيدن گرفت كه آواز آن را به گوش و تماس آن را به بدن احساس مىكردم .
پس از زمانى اندك ، مرا رها نمود و گفت : چشم خود را باز نما ! چون چشم گشودم ، خود را در قلّهء كوهى عظيم كه در بيابانى وسيع واقع گشته ، در بالاى سنگى بزرگ و سخت ديدم كه راه عبور از اطراف آن مسدود بود و اگر سقوطى واقع مىشد ، مىبايست از زندگانى دست كشيد . ديدم آن شخص در پايين كوه رفت و از نظرم غايب گرديد .
خوف و وحشت بر من غلبه كرد . خيال كردم خواب مىبينم . دست خود را حركت دادم و چشمم را ماليدم . خود را بيدار و جميع مشاعر خود را در كار ديدم و هرچه در
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 547
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٤٧