استخلاص و مناص ، حيله و علاج كردم به جايى نرسيد ، لاعلاج تن به مرگ دادم و متفكّر و متحيّر ايستادم .
ناگاه شخص ديگرى غير از شخص اوّل را نزد خود ديدم ، ايستاده ، متوجّهء من گرديد ، نامم را برد ، به زبان تركى از حالم پرسيد و گفت : الحمد للّه ! رستگار شدى و با من عطوفت و مهربانى كرد . وقتى اين رفتار را از او ديدم ، فى الجمله متسلّى گرديدم ، از او پرسيدم : اين شخص كه بود و چگونه رستگار شدم ؟
گفت : آن شخص امام مسلمانان ، مهدى - عجّل اللّه فرجه - آخر الزمان بود و تو را از ميان اهل شرك براى هدايت و ارشاد برگزيد و در ملّت اسلام داخلت كرد و به اينجا آورد . چون اين را شنيدم ، ملتفت شدم و از بعضى مسلمانان شنيدم كه مىگفتند امام مهدى عليه السّلام صاحب الزمان و غايب است و قبل از اين ، از دين و رفتار مسلمانان خوشم مىآمد و به ايشان ميل داشتم ، لكن ملامت عشيره و ارحام و اهل قبيله ، مانع از اظهار آن بود .
به آن شخص گفتم : آن مرد ، مهدى - عجّل اللّه فرجه - غايب بود ؟
گفت ؛ بلى .
گفتم : خودت كيستى ؟
گفت : من يكى از ملازمان آن دربارم .
گفتم : اينجا كجاست ؟
گفت : اين كوهى از كوههاى ايروان است و از اينجا تا اروميه مسافت بسيار است .
گفتم : الحال چه بايد كرد ؟
گفت : اگر رستگارى دنيا و آخرت را مىخواهى ، اسلام را قبول كن ! وقتى اين را گفت ، به عيان نور ايمان و محبّت آن جوان را در دل خود ديدم و پرسيدم چگونه اسلام آورم ؟
گفت : بگو ؛ « اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه و انّ عليا و اولاده المعصومين اوصياء رسول اللّه و خلفائه » .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 548
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٤٨