گمان داشتم از مردم خالى است . چون به آنجا رسيدم ، ديدم مسجد پر از مردم است و صداى ذكر و قرائت ايشان بلند است و معهود نبود در چنين وقتى احدى در آنجا باشد .
ديدم ايشان براى به جاى آوردن نماز به جماعت ، در صفوف صف كشيدهاند .
پهلوى ديوار جايى كه در آنجا رملى بود ، ايستادم ، بالاى رفتم كه در صفوف نظر كنم شايد مكانى پيدا كنم كه در آنجا ، جابگيرم . در يكى از آن صفوف ، موضع يك نفر پيدا كردم به آنجا رفتم و ايستادم .
يكى از حاضرين مجلس گفت : بگو مهدى - صلوات اللّه عليه - را ديدم ! سپس سيّد ساكت شد و گويا در خواب بود و بيدار شد ؛ هرچه خواستند كلام را به انجام برساند ، راضى نشد .
مؤلّف گويد : ديدن آن مرحوم مسجد را با آن كثرت جميّت ، به نحوى كه جاى يك نفر كه بايستد ، در آن خالى نباشد با آنكه آن جمعيّت در غير او بوده است ، جز به نحو كشف نيست و لذا اين حكايت را از مصاديق اين عبقريّه قرار داديم .
[ جولاى دزفولى ] 19 ياقوتة
مكاشفهء جولاى دزفولى است .
أيضا علّامه نورى در اواخر كتاب دار السلام خود از عالم جليل و فاضل نبيل ، مصباح متقيّن و زين مجاهدين ، السيّد الايد السيّد محمد بن سيّد هاشم هندى ، نقل نموده كه فرموده : سيّد ثقهء معتمد ، سيّد محمد قاضى دزفول مرا حكايت نمود و او از شاگردان شيخ مرحوم خاتم المجتهدين شيخ مرتضى بود و پيش از آن نزد صاحب جواهر ، تلمّذ مىنمود ، او در ميان علماى دزفول در رياست ، حكم ، قضاوت ، اجراى حدود و تقريرات و گرفتن اخماس و زكات ، به نحو قهر و غلبه و به مستحقّين دادن مبرّز بود ، او اجازهء صريحهء اجتهاديهاى از صاحب جواهر نداشت ، ولى به حسب ظاهر ، اظهار مىكرد كه من از جانب صاحب جواهر مجازم و به نوعى از حيله ،