رسيديم ، ناگاه ابرها به هم پيوسته ، باريدن گرفت .
اتّفاقا من در حين خروج از بصره ، صابونى پخته بودم و آن را براى خشك شدن در بالاى بام ميان آفتاب گذاشته بودم ، چون باران را مشاهده كردم ، به خيال صابون افتادم و خاطرم پريشان شد ، ناگاه پاهايم در آب فرو رفت ، به قوّهء شناورى ، خود را از غرق حفظ كردم ، لكن از همراهان بريدم ؛ ايشان ملتفت من شدند و مرا به آن حالت ديدند ، به عقب برگشتند ، دست مرا گرفته ، از آب بيرون كشيدند و گفتند : در خصوص خطرهاى كه بر خاطرت عارض شد ، توبه كن و تجديد قسم نما !
توبه كرده ، ديگر بار خدا را در حفظ خود به حقّ حضرت حجّت عليه السّلام قسم دادم .
سپس برروى آب روانه شدم ، تا آنكه از دريا به ساحل رسيديم و از ساحل ، راه مقصود را بريديم . لكن در دامنهء بيابان ، چادرى مشاهده كرديم كه مانند شجرهء طور نوران عرصهء آن فضا را نورانى كرده ؛ همراهان گفتند : تمام مقصود ، در اين سراپرده مىباشد .
با ايشان نزد آن چادر رفتيم و نزديك به آن درنگ نموديم ، يك نفر از ايشان براى استيذان ، داخل آن چادر شد و در باب آوردن من ، با آن بزرگوار سخن به ميان آورد ، طورى كه كلام آن حضرت را شنيدم ولى به جهت حايل بودن چادر ، شخص او را نمىديدم .
كلام آن امام را از وراى حجاب و پشت پرده شنيدم كه در جواب فرمود : « ردّوه فانّه رجل صابونىّ » ؛ يعنى : او را به محلّ خود برگردانيد يا دست ردّ به سينهء او بگذاريد ، تمنّايش را اجابت ننماييد و او را در عدد ملازمان اين عتبهء ملايك ، پاسبان نشماريد ، زيرا او مردى صابون دوست است . اين كلام اشاره به آن خطرهء صابون است كه در قلب من خطور كرد ؛ يعنى هنوز دل را از تعلّق دنيوى خالى نكرده تا محبّت محبوب در آنجا كند و شايستهء مجاورت با دوستان خدا شود .
آن مرد گويد : چون اين سخن را شنيدم و آن را بر طبق برهان عقلى و شرعى ديدم ، دندان طمع را كندم و چشم از اين آرزو پوشيدم و دانستم مادامى كه آيينهء دل ، آلوده به
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 539
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٣٩