تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
اصحاب استناد كرد كه شخصى صالح كه در بصره ، عطّارى مىنمود ، نقل كرد كه روزى در دكّهء عطّارى نشسته بودم ؛ دو مرد براى خريد سدر و كافور به دكّان من وارد شدند . چون در مكالمه و رفتار ايشان تأمّل كردم و صورت و سيرت ايشان را ديدم ، آن‌ها را در زىّ اهل بصره نديدم ، لذا از يار و ديار ايشان پرسيدم ، هر قدر ايشان بر تستّر و انكار افزودند ، من بر التماس اصرار نمودم ، تا آن‌كه ايشان را به رسول مختار و آل اطهار ، آن قدوهء ابرار سوگند دادم . وقتى اين را ديدند ، اظهار نمودند ما از جملهء ملازمان درگاه عرش ، اشباه حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - هستيم ، اجل موعود شخصى از ملازمان آن قسبهء عاليه رسيده ، وفات كرده بود ، و صاحب آن ناحيه ما را مأمور فرموده از تو سدر و كافور بخريم ، چون اين را شنيدم ، بر دامن‌شان چسبيدم و تضرّع و الحاح كردم كه مرا هم با خود به آن درگاه بريد . گفتند : اين‌كار ، بسته به اذن آن بزرگوار است و چون مأذون نفرموده ، ما جرأت اين جسارت را نداريم . گفتم : مرا به آن مقام برسانيد و پس از آن استيذان نماييد ، اگر مأذون فرمودند ، شرفياب مىشوم و الّا عود مىنمايم و در اين‌قدر به غير از اجر اجابت چيزى بر شما نباشد . باز هم امتناع كردند ، بالاخره چون تضرّع و الحاح را از حدّ گذرانيدم ، ترّحم كرده ، منّت گذاشته ، اجابت نمودند . با تعجيل تمام ، سدر و كافور را به ايشان تسليم كرده ، دكّان را بسته ، با ايشان روانه شدم ، تا آن‌كه به ساحل درياى عمان رسيديم و ايشان بدون منّت كشتى ، حباب‌وار بر روى آب روانه شدند و من ايستادم . ملتفت من شدند و گفتند : مترس ! خدا را به حقّ حضرت حجّت عليه السّلام قسم ده كه تو را حفظ نمايد ، سپس بسم اللّه گفته ، روانه شو ! اين را كه شنيدم ، خدا را در حفظ خود ، به حقّ حضرت حجّت عليه السّلام قسم داده ، بر روى آب ؛ مانند زمين خشك در عقب ايشان روانه گرديدم ، تا آن‌كه به قبّهء دريا