قاسم بصرى حكايت نموده : ابو الحسن حمّادويه بن احمد بن طولون در شهر مصر خزينههايى پيدا كرد طورى كه پيشتر از او مثل آنها براى احدى ميسّر نشده بود ، آن گاه او را از راه طمع پيدا نمودن گنج ، به خراب كردن هرمان كه دو بناى بزرگ و قديمى در شهر مصراند ، تحريص و ترغيب نمودند و سواى آن دو بنا ، بناهاى كوچك ديگر در مصر هستند كه همهء آنها را اهرام مىنامند .
آنگاه محرمان و معتمدانش به او اشاره كردند به خراب كردن آنها اقدام ننمايد ، زيرا هركس به اين امر اقدام نموده ، اجلش نزديك و عمرش كوتاه شده ، او استدعاى ايشان را قبول نكرده ، به هزار نفر فعله امر نمود كه آنجا را بكنند و در آنجا را پيدا كنند . يك سال كار كردند ، رنجيدند و خسته شدند . وقتى بعد از مأيوسى ، عزم برگشتن و ترك عمل نمودند ، راهى را مانند نقب پيدا كردند و آن راه را تا آخرش رفتند ؛ ناگاه سنگ مرمرى ديدند و دانستند آن سنگ همان در است كه ايشان تفحّص مىكردند .
آنگاه تدبيرى نمودند و آن را از جايش بركندند و بيرون آوردند ، ناگاه كتابتى ديدند كه به خطّ يونانى در آن نوشته شده بود ، حكما و علماى مصر را جمع نمودند ، همگى به آن نگاه كردند ، آن را ندانستند . ميان ايشان مردى مشهور به ابى عبد اللّه مدينى از جملهء حفّاظ و علما بود ؛ او به ابى الحسن حمّادويه بن احمد گفت : در بلدهء حبشه عالمى را از علماى نصارا مىشناسم كه پير شده و سىصد و شصت سال عمر نموده ، او اين خط را مىداند ، زمانى عزم نمود آن را به من ياد دهد ، چون من بر دانستن علوم عربى حريص بودم ، آن را ياد نگرفتم و آن عالم تا حال زنده است .
ابو الحسن به پادشاه حبشه نوشت آن عالم را نزد وى بفرستد ؛ او در جوابش نوشت سنّاش بسيار شده ، زمانه پايمالش نموده ، هواى اين بلد تا حال او را نگاه داشته ، اگر به هوا و اقليم ديگر برده شود و تعب و حركت و مشقّت سفر به او برسد ، مىترسم تلف گردد ، حال آنكه زندگى وى باعث شرف و فرح و آرام ماست . اگر خطّى داريد كه بايد بخواند و آن را تفسير نمايد يا مسألهاى عارض گرديده كه بايد از او بپرسيد ، آن را بنويسيد و بفرستيد تا از او جواب يا صواب بشنويد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 527
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٢٧