گفتم : پس از كجا اسم من و پدرم را دانستى ؟
گفت : بدان كه پيش از اين نام و نسب تو به من رسيده و بايد تو را به جزيرهء خضرا ببرم . از شنيدن اين سخن بسيار شاد شدم . آن شيخ ذخيرهء كشتىها را به اهل آنجا رساند و خطّ رسيد از ايشان گرفت ، عزم حركت نموده ، مرا با خود برداشت ، شانزده روز در دريا رفتيم .
روز شانزدهم كه شد ، آب سفيدى در دريا ملاحظه كردم ، به آن آب نگاه مىكردم و نگاه كردنم به آن آب ، طول كشيد .
شيخ به من گفت : چرا به اين آب نگاه مىكنى ؟
گفتم : آن را غير رنگ آب دريا مىبينم .
گفت : اينجا بحر ابيض و آنجا جزيره خضراست و اين آب در اطراف آن جزيره مانند حصار ، مدوّر گرديده ، از هر سمت كه به اين جزيره بيايى ، اين آب را مىبينى ، كشتىهاى دشمنان هر وقت به اين موضع بيايد ، غرق مىشود ، هرچند در كمال استحكام باشند .
قدرى از آن آب خوردم ، آن را مانند آب فرات شيرين يافتم . بعد از آن قدرى راه طىّ نموده ، داخل جزيرهء خضرا شديم ، ناگاه شهرى در كنار دريا هويدا شد كه بر هفت قلعهء تو در تو و مشتمل بر انواع درختان ، ميوهها ، رودخانههاى بسيار و عمارات عاليه بود ، اهل آن شهر در كمال حسن منظر و لباسهاى فاخر و مجلّل بودند ، من از مشاهدهء ايشان بسيار خوشحال شدم و به خانهء همان شيخ رفتم و استراحت نمودم .
بعد از آن مرا برداشته ، داخل مسجد جامع شديم و آن مسجد بزرگى بود ، مردم در آنجا جمع بودند و شخص جليل القدر عظيم الشأنى با هيبت و وقار در ميان ايشان نشسته بود ، مردم او را به لقب سيّد شمس الدين محمد خطاب مىنمودند و قرآن ، علم فقه ، اصول دين و علوم عربى كه از حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - اخذ مىنمودند ، بر او قرائت مىكردند كه اگر خطا و شبههاى برايشان باشد ، آن را رفع نمايد .
چون نزديك او رفتيم ، در جاى وسيعى نزديك خود مرا نشاند و مكرّر از مشقّت
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 512
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥١٢