ناگاه ديدم خلايق دستهدسته وارد مسجد شدند و بر سر چشمهء آبى كه در زير درختى بود ، مشغول وضو ساختن شدند . ديدم وضوى ايشان با آنچه ائمّهء دين عليهم السّلام بيان فرمودهاند ، مطابق است ؛ بسيار خوشحال شدم . آنگاه صفوف ايشان آراسته شد ، ديدم مرد خوشروى خوش قامت با وقارى ، ميان ايشان ظاهر شد و براى نماز در محراب ايستاد و همهء آن صفوف به او اقتدا كردند . ديدم نماز ايشان با آنچه ائمّهء دين عليه السّلام فرمودهاند ، مطابق است و من به سبب مشقّت سفر ، نتوانستم به ايشان اقتدا كنم و نماز گزارم .
چون از نماز فارغ شدند و مرا به آن حال ديدند ، اقتدا نكردن من ، برايشان گران آمد .
همهء آنها به جانب من متوجّه شدند ، از احوالاتم تفحّص و از مذهبم سؤال كردند ، گفتم : اهل عراقم و مذهبم اسلام است و بر وحدانيّت و رسالت ، شهادتى بر لسان خود جارى كردم .
به من گفتند : اين دو شهادت نفعى برايت ندارد ، مگر آنكه تو را در دنيا حفظ كرده ، چرا شهادت ديگر را نمىگويى تا بىحساب وارد بهشت شوى ؟
گفتم : آن شهادت كدام است ؟
پيشنماز به من گفت : شهادت ديگر اين است كه امير المؤمنين عليه السّلام ، يعسوب الدين و قائد الغرّ المحجّلين ، على بن ابى طالب با يازده نفر از اولاد ، اوصيا و خلفاى رسول خدا هستند .
در آن حال چنان خوشحال و فرحناك شدم كه تعب سفر و خستگى آن از من زايل شد و به ايشان معلوم نمودم مذهب من تشيّع است و من نيز به ولايت على بن ابى طالب عليه السّلام و ائمّهء طاهرين در قلب و لسان خود اقرار دارم .
به من زياد مهربانى كردند و در زاويهء مسجد ، منزلى برايم تعيين كردند ، اعزاز و اكرام بسيار به من مىنمودند و پيشنماز ايشان با من چنان شد كه شب و روز از من مفارقت نمىكرد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 510
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥١٠