تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
از او پرسيدم : در اين سرزمين زراعتى نداريد ، پس قوت اهل اين شهر از كجاست ؟ گفت : ذخيرهء اهالى اين‌جا از جزيرهء خضرا و بحر ابيض است كه از جزاير اولاد صاحب الامر عليه السّلام مىباشد . گفتم : در سال چند دفعه مىآيند ؟ گفت : دو دفعه ، امسال يك دفعه آمده و يك دفعهء ديگر بايد بيايند . گفتم : به وقت آمدن آن‌ها ، چه‌قدر مانده ؟ گفت : چهار ماه . به سبب طول مدّت آن دلتنگ شدم و هميشه براى زود آمدن كشتىها دعا مىكردم . چهل روز كه گذشت ، روزى از كثرت دلتنگى به كنار دريا رفتم ؛ ناگاه چيز سفيدى ميان دريا به نظرم پديد آمد . از اهل بلد پرسيدم : آيا در اين دريا مرغ سفيد پيدا مىشود ؟ گفتند : نه . سپس پرسيدند : آيا چيزى به نظر تو رسيده است ؟ گفتم : بلى . شاد شدند و گفتند : اين همان كشتىهاست ، ناگاه آن كشتىها به ساحل رسيدند ، هفت كشتى بود و ميان آن كشتىها ، كشتى بزرگى بود و از آن كشتى ، شيخ خوش‌روى مستوى القامهء خوش‌لباسى بيرون آمد ، داخل مسجد آن قلعه شد ، وضوى كامل گرفت و فريضهء ظهر و عصر را به نحو اكمل به جاى آورد . پس از فراغ نماز ، متوجّه من شد ، سلام كرد ، نام مرا پرسيد و گفت : گمان دارم نام تو على باشد . گفتم : بلى . گفت : اسم پدرت فاضل است ؟ گفتم : بلى ، يقين كردم كه او از دمشق تا مصر با من رفيق بوده ، گفتم : اى شيخ ! چگونه مرا شناختى ؟ مگر از دمشق تا مصر با من همسفر بودى ؟ گفت : به مولاى خود صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - قسم كه با شما نبودم !