تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
پاره‌اى از احكام را از جانب او به خلق برسانند ، بعد از آن سيّد دستم را گرفت و به خارج شهر برد كه باغ‌ها ، نهرهاى آب و انواع ميوه‌ها در آن بود . با يكديگر از باغى به باغى ديگر مىرفتيم و تفرّج مىكرديم . ناگاه مرد خوشرو و خوش صورتى را ديدم كه لباسش از پشم سفيد بود . نزديك ما آمد ، سلام كرده ، برگشت . از صورت و هيأت او تعجّب كردم . از سيّد پرسيدم : اين مرد كه بود ؟ گفت : اين كوه بلند را مىبينى ؟ گفتم ، بلى . گفت : در وسط اين كوه ، جاى خوبى است و در آن‌جا چشمه‌اى در زير درختى هست كه شاخه‌هاى بسيار دارد ، در نزديكى آن چشمه ، قبّه‌اى از آجر ساخته شده و اين مرد با رفيقى كه دارد ، خدمتكار اين قبّه‌اند ، هر روز جمعه ، وقت صبح به آن‌جا مىرويم و امام عليه السّلام را زيارت مىكنيم ، در آن‌جا ورقى مىيابيم كه در آن احكامى نوشته شده كه در مقام محاكمات مؤمنين محتاج مىشويم ، هر حكمى كه در آن ورق نوشته شده ، به آن عمل مىكنيم و هر حكمى كه در آن نوشته نشده ، خود را از آن باز مىداريم ، سزاوار است به آن‌جا به روى و امام عليه السّلام را در قبّه ، زيارت نمايى . از آن كوه بالا رفتم و قبّه را چنان يافتم كه نشان داده بود و دو نفر خادم آن‌جا ديدم كه يكى از آن‌ها كه او را ميان باغات ديده بودم ، به من مرحبا گفت و ديگرى مرا از آن جا مكروه داشت . آن‌كه به من مرحبا گفت ، به رفيق خود گفت : او را ناخوش مدار ! كه من او را در خدمت سيّد شمس الدين ديدم . اين را كه شنيد ، او نيز به من مرحبا گفت ، هر دو با من سخن گفتند و برايم نان و انگور آوردند . از آن خوردم ، از آب آن چشمه آشاميدم ، وضو ساختم ، دو ركعت نماز خواندم ، از ايشان التماس دعا نموده ، مراجعت كردم و به خانهء سيّد شمس الدين رفتم ، او را نيافتم . از آن‌جا به منزل شيخ محمد آمدم كه مصاحب راه من بود ، با او مشغول صحبت شدم و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 514 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي