تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
تنهايى از عهدهء مخارج اين باغ برنمىآيم ، به علاوه ، قرض هم دارم و امروز هيچ‌كس تمام اين باغ را به اين قيمت نمىخرد . گفت : تو در اين باب به من اذن نداده بودى و من هم اين فضولى را ، مناسب خود نديدم ، حال كه چنين مىگويى ، فردا را وعدهء جواب به او كردم ، شايد بيايد ، آن‌گاه به او مىگويم . گفتم : او را ببين و هر طورى بخواهد من مضايقه ندارم و تأكيد كردم هرطور شده ، او را بيابد و معامله را بگذراند يا با يكديگر به نجف بيايند و به هر نحو ، نزد هركس خواست ، برويم و عمل را بگذرانيم . فردا آمد و گفت : هر قدر در صفّهء مسجد انتظار كشيدم ، آن شخص نيامد و او را نديدم . به او گفتم : او را در غير آن روز ديده‌اى و مىشناسى ؟ گفت : نديده و نمىشناسم . گفتم : برو در نجف و مسجد و باغات پرسش و گردش كن ، شايد او را بيابى يا بشناسى ! رفت ، و آمد و گفت : از هركس پرسيدم ، از او خبرى نداشت . مأيوس شدم ، بسيار متحسّر و متأسّف شدم ، زيرا اين امر ، هم وسيلهء قرض من و هم باعث سبكى بار من در امر مخارج باغ بود ، تا آن‌كه پس از يأس و تحيّر و گذشتن مدّتى ، يك شب در باب قرض و پريشانى حال خود فكر مىكردم و آن‌كه من از عهدهء مخارج باغ و عيال برنمىآيم ، چگونه هر سال با اين كسب ضعيف ، از عهدهء فروعات قروض برآيم و اگر در اين آخر كار مسامحه كنم ، خفيف بازار و رسواى طلبكار مىگردم ، آن‌گاه با همين خيالات خواب مرا در ربود . در خواب ديدم خدمت مولاى خود ، حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه تعالى - شرفياب هستم ، آن بزرگوار به من توجّه كرده ، فرمود : حاج ملّاباقر ! پول باغ نزد حاج سيّد اسد اللّه است ، برو از او بگير ! من از خواب بيدار و مسرور شدم ، لكن بعد از تأمّل ، با خود گفتم ؛ شايد اين خواب ،