از باب حديث نفس و اثر خيال و فكر قبل از خواب بوده و اظهار آن به سيّد ، باعث بدخيالى دربارهء من شود كه اين را از باب اسبابسازى و وسيلهء سؤال از او كردهام ، زيرا من در باب تصديق اين دعوى چيزى در دست ندارم .
بار ديگر گفتم ؛ سيّد مرد بزرگى است و حال مرا مىداند كه از اين نوع مردم نيستم ، ديدن سيّد و حكايت خواب هم ضررى ندارد و دروغ هم كه نگفتهام كه نزد خدا مؤاخذه شوم . عازم بر رفتن و گفتن شدم و چون وقت صبح ، بعد از نماز ، وقت فراغت من رسيده بود و خانه سيّد هم در معبر خانهء من ، رو به صحن مطهّر و حجرهء كتابفروشى بود و منزل دوزم مىرفتم ، لذا بعد از نماز صبح ، به سوى صحن روانه شده ، در اثناى عبور ، به در خانهء سيّد رسيدم ؛ توقّف كرده ، دست به حلقهء در برده ، آهسته حركت دادم .
ناگاه آواز سيّد از بالا خانهء مشرف به در كه منزل خارج او بود ، بلند شد كه حاج ملّا باقر هستى ؟ توقّف كن ، آمدم !
وقتى اين را شنيدم ، با خود گفتم ؛ شايد از روزنهء سر كوچه مرا ديد . پس زود با شب كلاه و لباس خلوت از پله پايين آمده در را گشود ، كيسهء پولى به دست من نهاد و گفت : كسى نداند ، در را بست و رفت ؛ بدون آنكه سخنى بگويد .
چون كيسه را آوردم و شمردم ، يكصد تومان تمام در آن بود و مادامى كه سيّد مذكور زنده بود ، اين واقعه را به كسى نگفتم ؛ اگرچه بعض اطراف و حواشى از بعض اطراف از تقسيم آن پول به ارباب طلب و از قراين ديگر ، آن واقعه را خبردار شدند و به يكديگر رساندند ، تا آنكه بعد از وفات سيّد ، اين خبر انتشار يافت .
مؤلّف گويد : معاصر مزبور بعد از ذكر اين قضيّه در كتاب مذكور ، كرامتى از سيّد مرقوم مرحوم ، بعد از وفاتش نقل نموده كه خودش بر آن واقف شده ، خوش داشتم آن را براى اصفياى اخوان ، ارمغان قرار دهم و اين رساله را به ذكر آن زينت نمايم .
پس فرموده : من با سيّد مذكور در زمان حياتش ، معاشرت و آميزشى نداشتم ، تا آن كه آب فرات را به نجف اشرف آورد و در اين باب اهتمام نمود و بعد از اتمام نهر ، از
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 707
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٧٠٧