تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
تفرقهء مردم ، مسجد خلوت شد ، حقير براى خود فراغتى ديدم ، شرح واقعه را از خود حاج ملّا باقر پرسيدم ، به اين نهج تقرير نمود : يكى از فلّاح‌هاى باغ صاحبيّه پيرمردى يزدى و صالح است . روزها در باغ مذكور فلّاحى و باغبانى مىكند و شب‌ها در مسجد سهله ، بيتوته مىنمايد و من براى دينى كه در اواخر عمر ، حاصل شده بود ، مضطرب بودم كه مبادا مديون مردم بميرم و چون اين باغ را به اسم امام عصر - عجّل اللّه فرجه - موسوم كرده و اين جلد آخر كتاب را در احوال او نوشته بودم ، در اين باب به آن حضرت متوسّل شدم . روزى فلّاح مذكور آمده ، ذكر نمود : امروز بعد از نماز صبح در صفّهء وسط صحن مسجد سهله نشسته ، مشغول تعقيب نماز بودم ، ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت : حاج ملّاباقر ، اين باغ را نمىفروشد ؟ گفتم تمام آن را نه ، لكن قسمتى از آن را چون قرض دارد ، مىفروشد . گفت : پس تو نصف اين باغ را براى او ، يك صد تومان به فروش و پول آن را از جانب او بگير و به او برسان ! گفتم : من در اين باب از او وكالتى ندارم . گفت : به فروش و پولش را بگير ، اگر اجازه نداد ، بياور ! گفتم : لابدّ در اين باب ، سند و شهودى در كار است و تا خودش نباشد ، صورتى ندارد . گفت : ميان من و او ، سند و شهودى لازم نيست . هرقدر اصرار كرد ، قبول نكردم . سپس گفت : من پول را به تو مىدهم و تو را در خريدن وكيل مىكنم . اگر فروخت ، برايم بخر و الّا پول را بياور ! با خود گفتم : پول مردم را گرفتن و بردن ، هزار غايله دارد ، لذا قبول نكردم و به او گفتم : من صبح‌ها در اين مكان هستم ، از او مىپرسم و به تو جواب مىرسانم . چون اين را شنيد ، برخاست و از مسجد رفت . حاج ملّاباقر گفت : چون اين واقعه را ذكر كرد ، به او گفتم : چرا نفروختى ؟ من كه به